

و احساس ترس و دو دلی باعث شده بود عرق سردی روی پیشونیش بشینه
. بالاخره تصمیم خودش رو گرفته بود و شب ساعت رو روی 5.15 تنظیم کرده بود.


. درب خونه قفل بود. سریع در رو باز کرد و کلید ها رو توی خونه گذاشت. پدرش خواب بود. ظاهرا دیشب یه چیزایی متوجه شده بود ولی به روی خودش نمیاورد.
سوار ماشین شد. هوووم هوووم ( استارت زد، سلوی ماشین زیاد بود خودش گاز خورد نه که بخواد خودش گاز بده. آخه تازگیا ماشین رو برده بود تعمیر گاه تسمه کولر و تسمه دینام و تسمه تایمینگ ماشین رو عوض کرده بود، اتفاقا شمعای ماشین رو هم عوض کرده بود و ماشین شتابش خیلی خوب شده بود. اوسا محمد سلوی ماشین رو زیاد کرده بود. ازش خواسته بود موتورش رو تنظیم کنه ولی اون این کار رو نکرده بود. همین باعث شده بود از اون کینه ای به دل بگیره و برای
کاری که می خواد بکنه دلیل قانع کننده ای به نوع خودش، پیدا کنه)
آروم درب رو بست... با سرعت شروع به رانندگی کرد... به هیچی فکر نمی کرد... مغزش خالی شده بود... احساس گناه می کرد... 15 دقیقه تاخیر داشت... حتما عصبانی میشه... !
مدام این جمله رو با خودش می گفت... آخه یکبار هم به موبایلش زنگ زده بود و اس ام اس هم داده بود... باید تا قبل از روشن شدن هوا کار رو تموم می کردن و نباید کار تا صبح طول می کشید... باید قبل از صبح همه چیز به حالت عادی بر می گشت... می خواست دوباره شروع کنه... با خودش گفته بود همین یک باره اتفاقی نمیوفته بعدش دیگه راحت میشیم...
با اراده ای خاص هر دو سوار ماشین شدن... تصمیمشون رو گرفته بودن... بریم؟ ... لحظه ای سکوت و توقف ... بریم! باید کار رو تموم کنیم... 





حلیم داره این یارو...
چقدر هم شلوغه اینجا...
معلومه حلیمش خیلی خوبه ...
ایول احسان پول خورد داری نون بگیرم؟...
آره بیا...
آقا میز و صندلی خالی هست ما هم بشینیم...؟!
نه متاسفانه یک صندلی بیشتر نیست...
اکه هی...
اه احسان یه صندلی خالی شد بدو برو بشین تا برم نون بگیرم...
آقا شکر هم بریزم؟ بریز داداش...
داریچین و روغن هم می ریزم حالشون ببرین...
ایول آها آها آها آها چه حالی میده....
خیلی گرسنم بود مسعود...
آره منم همین طور...
عجب حلیمیه ها از اون که هفته پیش خوردیم خیلی خوشمزه تره...
ایول... یه کاسه دیگه بخوریم؟...
نه مسعود من دیگه سیرم...
ناز نکن بابا...
باشه...
2 تا دیگه بدین حال کنیم جناب...
بیا عزییییزم (اینو با مسعود بود البته)...

بعضیا تکبر نمی کنن ولی کالیبرشون بالاست نمیان بریم حلیم بخوریم،
بعضا کالیبرشون پایینه تکبر هم نمی کنن ولی حلیم دوست ندارن،
بعضیا حلیم دوست دارن ولی بابا نمیذاره،
بعضیا حلیم دوست دارن بابا هم میذاره مشکل کالیبر هم ندارن ولی کووووولا صبحونه نمی خورن...
با این جور آدما یک برخورد قاطعانه بیشتر نباید کرد و اونم اینه:



باور کن دوستت هیچی نگفته...
فکر کنم گفته دوستت دارم !!!!
راستی یادم رفت بگم اول....
سلااااااااااااااااااااااااااااااام.خودم اوووووووووووووووووووووول
خیلی بامزه بود.میسی که آپ کرررررررررررررررردی.
بازم آپ کن منتظریماااااااااااااااااااااااااااااا
فعلا بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
سلام
کی تکبر کرده !!!
؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سلام
الان تا اینجایی خوندم که نوشتی
:دوستش منتظر دم در ایستاده بود... وقتی رسید دم در خونشون دوستش از پشت شیشه یه چیزی بهش گفت... صداشون نامفهوم بود...
دقیقا الان می تونم حدس بزنم موضوع چیه:ی
این حلیم چه می کننننننه :ی
الان می خوام بقیشو بخونم
مرسی