سلام. تولد وبلاگتون مبارک. در صورت تمایل بنر سایت ما را در وبلاگ قرار دهید و اکانت رایگان دریافت کنید.
علی
پنجشنبه 21 شهریورماه سال 1387 ساعت 05:27 ق.ظ
نااازی
پنجشنبه 21 شهریورماه سال 1387 ساعت 10:14 ب.ظ
سلاااااااااااااااااام
نااازی
پنجشنبه 21 شهریورماه سال 1387 ساعت 10:17 ب.ظ
خوبی؟؟؟؟؟تولد وبلاگت رو تبریک میگم...ایشالا که 100000000000000000000سال وبلاگت پا برجا باشه....مطمئن باش وبلاگت هیچ وقت طرفداراظو از دست نمیده...بازم آپ کن...موفق باشی ...بای
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان هر بار سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان می گفت: می آید ؛ من تنها کسی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد.
وسرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آنچه سنگینی سینه ی توست.
گنجشک گفت: لانه ی کوچکی داشتم. آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه ی محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟ ...
و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی بر عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود ، خواب بودی. باد را گفتم تا خانه ات را وارونه کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشک خیره در خدایی خدا ماند.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی پرداختی...
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...
مبارکهههه
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
سلام.
تولد وبلاگتون مبارک.
در صورت تمایل بنر سایت ما را در وبلاگ قرار دهید و اکانت رایگان دریافت کنید.
سلاااااااااااااااااام
خوبی؟؟؟؟؟تولد وبلاگت رو تبریک میگم...ایشالا که 100000000000000000000سال وبلاگت پا برجا باشه....مطمئن باش وبلاگت هیچ وقت طرفداراظو از دست نمیده...بازم آپ کن...موفق باشی ...بای
hala shilammmmm
tafalodeesh mobalakkkkkkkkkkk
injoori mikhay gher bedi moohato vasam fer bedi
یه رده بندی می کردی و به نفر اول جایزه میدادی
انگیزه هاش بالا میرفت
سلام احسان جان

اولاً تولدت مبارک
ثانیاً دیروز 20 شهریور یعنی یه روز بعد از تولد وبلاگت تولد من بود.
ثالثاً تریپ جدید وبلاگت را تبریک می گم.
منظورم بنرشه!!!
ممنون حامد جان
به خاطر کمکی که در راه اندازی این بنر با شکوه کردی هم ممنونم : دی
تولد وبلاگ تو هم بارک باشه
پایدار بمانید
ان شا الله
احسان جان

تولد وبلاگم که نبود.(من اصلاً وبلاگ ندارم)
تولد خودم بود که توی فروم یادتون رفت برام جشن تولد بگیرید.
سلام!
به به!
تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک!
اما 19 شهریور برای من یه سالگرد دیگه بود!
اگه میخوای بیاببین!
ممنون
ایشالله هزاران سال نوری دیگه بیای نت و وبلاگتو سرپا نگه داری!
تولد تولد تولدش مبارک







سلام
دوست عزیز من آپم
وقت کردید یه سری به من بزنید .
[گل]
[گل]
[گل]
[گل]
[گل]
[گل]
[گل]
[گل]
سلام
دوست عزیز من آپم
وقت کردید یه سری به من بزنید .
سلام
یه سالگی وبلاگت مبارک
عجب بنری هم داری
be slamati pas kei gharare inja up beshe?
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان هر بار سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان می گفت: می آید ؛ من تنها کسی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد.
وسرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آنچه سنگینی سینه ی توست.
گنجشک گفت: لانه ی کوچکی داشتم. آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه ی محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟ ...
و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی بر عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود ، خواب بودی. باد را گفتم تا خانه ات را وارونه کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشک خیره در خدایی خدا ماند.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی پرداختی...
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...
مبارکهههه