شاید برای شما هم پیش اومده باشه که به انجام یک کار خوب
فکر کرده باشید ولی به نتیجه ای نرسیده باشید. یک مسئله خیلی جالبی که وجود داره
اینه که آدم فکرهای شیطانی که بکنه زودتر به نتیجه می رسه تا اینکه بخواد فکرای خوب و
انسان دوستانه کنه!
از اونجایی که من و مسعود هم یه مدته دچار کسادی بازار
شیطنت بازی شدیم باید یه فکری می کردیم تا کمی سرگرم شیم. کلی فکر کرده بودیم ولی
به نتیجه نرسیدیم تا اینکه به یکباره تلنگری در ذهن ما خورد و یک فکر اساسی کردیم
و اون راه اندازی MEIA
یا همون Masoud-Ehsan
Intelligence Agency یا همون آزانس اطلاعاتی مسعود و احسان بود.
با راه اندازی این گروه دامنه فعالیت ما بسیار گسترده تر از
گذشته میشه. سازمان اطلاعاتی ما بر پایه اصل " پیتزا بگیری " فعالیت
خودش رو آغاز کرده و قرار هست این فعالیت ها در آینده شکل گسترده تری به خودش
بگیره.
اگر چه من اجازه ندارم تمام جزئیات سازمانیمون رو فاش کنم
لیکن تعدادی از فعالیت هامون رو براتون میگم:
ما چند کار مهم رو تو این راستا انجام میدیم
مرحله
اول شناساییه. افراد بسیار زبده و دوره دیده ما با هویت مخفی () در
سراسر نقاط دنیا پراکنده شدن و همیشه منتظر فرمان ما هستن تا اقدامات لازم
رو به
عمل بیارن. هر کسی که ما تشخیص بدیم پتانسیل پیتزا دادن رو داره
به لیست
شناسایی
اضافه میشه. موقعیت شغلی، زندگی، درس و دانشگاه و ... هم توسط همون افراد
ما و
سرویس های اطلاعاتی خودمون شناسایی میشه. توی این مرحله همچنین به دنبال
سوابق
زندگی فرد می گردیم و دلایل قانع کننده ای برای پیتزا دادن اونها پیدا می
کنیم.
همین
الان که شما دارید این پست رو می خونید شاید یکی از
هدف های بعدی ما باشید و خودتون هم خبر نداشته باشید. نمیگم مراقب خودتون
باشید!
چون فایده ای نداره! هیچ کس تاب مقاومت در برابر ما رو نداره!!
مرحله
دوم بعد از شناسایی هدف، مطلع کردن هدف از کاریه که
قراره بکنه. که اینجا دو حالت پیش میاد: یا قبول می کنه، یا مقاومت می کنه!
اگر
قبول کرد که هیچ، اگر نکرد مجبوریم یه طور دیگه ای
باهاش کنار بیایم.
قطعا
چون هدف های ما در نقاط مختلف ایران و چه بسا جهان
پراکنده شدن، در نگاه اول فکر می کنن که ما داریم خالی می بندیم و دستمون از اونها کوتاهه و این فقط
یه
شوخیه بی مزس. ولی قطعا یک مقدار که زمان بگذره به حاد بودن قضیه پی می
برن.
وقتی
قضیه جدی شد باز 2 حالت پیش میاد: یا طرف کوتاه میاد و
قبول می کنه یا بسته به اینکه چقدر قوی باشه تا آخرین لحظه مقاومت می کنهتا اینکه
بالاخره راضی میشه و پیتزا رو میده!
که
پیشنهاد من اینه مقاومت نکنید چون هم بی فایدست و هم
انرژی خودتون رو بیخودی هدر میدین!
MEIA
در اولین اقدام خودش علی رو هدف قرار
داد.
پس
ازا اینکه در وسط درس خوندن من و مسعود توی کتابخونه
متوجه شدیم که یکی از اعضای جاسوسی ما توی بهبهان حضور داره (که حالا برای
اینکه
هویتش فاش نشه نمیگم که اون شخص میلاد بوده) تصمیم گرفتیم پیتزایی که حق
مسلم من و
مسعود بود و علی باید به مناسبت پیتزای پشت پای خدمت بهمون میداد
و به خاطر
اینکه
تنبلی کرده بود و نیومده بود دزفول تا خودش بهمون اون پیتزا رو بده، این
مسئله به
تعویق افتاده بود
رو بگیریم!!
پس اس ام اسی با این مضمون برای علی فرستادم:
آدرس دقیق مغازه ای که توش کار می کنی رو بنویس. امروز چه ساعتی دم مغازه هستی؟ سوال اضافه هم نپرس!
و خوشم میاد که علی آدم تیزیه چون این جوری جواب اس ام اس رو داد:
خیابان نیک پور روبروی ... بین 6 تا 9 هستم.
ای واویلا...
پشت
سر هم تماس می گرفت و متاسفانه من تماس رو رد می کردم.
چون شرایط به گونه ای هست که ما نباید احساساتمون توی قضیه دخالت کنه و از
هدفمون
فاصله بگیریم.
خلاصه با اس ام اس بعدی که گفتم:
اوکی، قرار ما همون ساعت 6 تا 9 دم مغازه
جواب داد:
چقدر پول با خودم ببرم؟
خوشم
میاد خیلی بچه تیزیه!!
از
اون ور با مامور مخفیمون هم هماهنگ کردیم تا ترتیب کارها
رو بده.
پس همه چیز طبق برنامه بود. ما هم دیگه اس ام اس دادن رو قطع کردیم و مشغول درس خوندن شدیم.
اگر
چه این مسئله هم ناگفته نماند که مامور ما یکمکی داشت
شیطنت می کرد و ممکن بود پول پیتزایی که قراره از علی بگیره رو بالا بکشه
و
خودش
تنهایی بره پیتزاهه رو بزنه به بدن و خلاصه حالشو ببره
که البته با صحبت
های
روانشناسانه ای که مسعود باهاش کرد فکر کنم تا حدودی از این تصمیم منصرف
شد!
خلاصه گذشت و گذشت تا ساعت 12:17 که علی با اس ام اس های بسیار تاثیر گذارش واقعا من رو احساساتی کرده بود:
اس ام اس اول:
بابا
من خودم سربازم، بدبختم، شما باید به من کمک کنید
نامردا!! من که گفتم پیتزا میدم. تک خوری می خواید برید؟
سربازم ! می
فهمییییی؟!
اس ام اس دوم:
تف به
این رفاقتا! خودتون که میرین تک خوری همش! تف به این
زندگی که سرباز هم باید پیتزا بده هم ... به منه سرباز بیچاره رحم کنید!
از
اونجایی که من و مسعود قلب های رئوفی داریم هماهنگ کردیم و
جواب دادیم که تنها راهش اینه که پاشی بیای دزفول و خودت با دست خودت پیتزا
بدی
که
باز با این حرفا که: یکم دوم اعزامه و وقت ندارم و قبلش
نمیشه بیام و میفته برا دو ماه دیگه و سربازم و بدبختم و قسم خوردن جون یه
نفر که
نمیشه اینجا بگم و ... ما هم راضی شدیم که به شرط اینکه 2 ماه دیگه که اومد
2 بار
پیتزا بده از خیر امروز بگذریم و به مامورمون دستور کنسل کردن عملیات رو
بدیم.
نا گفته نماند عملیات بسیار خشنی هم تدارک دیده بودیم.
این
مامور ما حداقل 1.85 قد داره، 4 شونه، پت و پهن، شیکم
بازاری، اعصاب معصاب خاش خاشی و ... با یه جای چاغو روی صورتش و یک چشمش رو
هم که
عین دزدای دریایی می بنده (دیگه ببخشید میلاد جان. باید می گفتم)
قرار بود بد زهر چشمی از علی بگیره که خوب... فعلا این عملیات که اولین کار ما بود به تعویق افتاد
حالا در حال بررسی هدف های بعدی هستیم و طرح و نقشه اون ها رو میریزیم
به
زودی نوبت شما هم میشه
بله
حتی شما دوست عزیز!
فقط
من روی بعضی از هدف ها حس انسان دوستانم گل کرده که اون
رو هم باید یه کاریش بکنیم.
اینجوری که تو نوشتی از فردا هیشکی از ترس پیتزا دادن تحویلمون نمی گیره
: دی
نه بابا
ما خیلی محبوبیم : دی
ای بابا! چرا نگفته بودین میلاد اومده این ور! یه پیتزایی با هم می رفتیم خوب
آره خوب : دی
این رو هم می گفتی که قراره بعد از 2 ماه دیگه 2 تا پیتزا بدم!!!
گفتم که
ندیدی؟!!!!
موزیک ما هیته
اون دامنی که خریدی تو تنش فیته؟
اوووووووووووف فیته فیته : دی
فکر کردی فقط خودت زرنگی؟
منتظر حمله ی ما هم باش
واااااااااااااااااای
تو رو یادم نبود
آره راس میگیییییییییییییییی
تازگیا واسه جیب کوچولوی منم نقشه کشیدن
چه میشه کرد
گریزی نیست متاسفانه : دی
سلام
کل کل دوست داری
اگه اهل کل کل هستی خب بیا پیش ما
www.kal-khone.blogfa.com
وبلاگ ما قدیمیترین وبلاگ کل کله
کل کل آن لاین داریم
کل کل آف لاین هم داریم
اگه دوست داشتی بدون ما هم دوست داریم که به دوستامون اظافه بشه
www.kal-khone.blogfa.com
این هم آدرس وبلاگ شخصی خودمه
داداش تبریک میگم وبلاگ کره ای داری بی معرفت چرا اینا رو تو سایت نمیزاری ملت حالشو ببرند!!!
لط فداری پدرام جون
گفتم شاید بچه های انجمن خوششون نیاد از این مطالب
آخه همش دست نوشته خودمه