قطار بدون هیچ تاخیری ساعت 19:30 راه افتاد و یک بار دیگه برای مدتی هر چند این بار کوتاه تر, از خانواده و دوستانم جدا می شدم. با دوستم مهدی قرار گذاشتیم بعد از سوار شدن, با هم کوپه ای هامون صحبت کنیم و جاهامون رو جابجا کنیم تا پیش هم باشیم.
اوضاع اون طوری که انتظار داشتیم پیش نرفت و هیچ کدوم از هم کوپه ای ها حاضر نشد جاش رو به دوست من بده و جابجا بشه. از اون ور هم کسی حاضر نمیشد جاش رو به من بده!
خلاصه بیخیال قضیه شدیم و از سر شب من و مهدی رفتیم توی رستوران قطار و اونجا با هم نشستیم و کلی از خاطرات شیرین دوره دبیرستان رو با هم مرور کردیم. از حال و احوال دوستای قدیمیم که خیلی وقت بود ندیده بودمشون پرسیدم. سال دوم دبیرستان که بودیم یه گروه 6 نفره بودیم که هر هفته سوار بر موتورهای بچه ها می رفتیم پارک جنگلی دزفول و از صبح تا عصر رو با هم میگذروندیم. حتی یادمه یه بارش رو توی بارون رفتیم و هممون سرما خوردیم. ولی هیچ هفته ای گردش رفتنمون لنگ نمی شد حتی با خراب شدن شرایط جوی.
خود "مهدی" داشت برای کنکور کارشناسی ارشد پیام نور آماده می شد تا ادامه تحصیل بده. "رضا" 7 ماه از سربازیش رو میگذروند. "علی" هم 10 ماه از سربازیش رو. "نوید" قرار بود ماه اسفند اعزام بشه و ظاهرا تقاضا داده بود بهش مهلت بدن تا کنکور دانشگاه آزاد کارشناسی ارشد رو هم بتونه شرکت کنه. "حامد" تازه توی کنکور کاردانی به کارشناسی قبول شده بود. "امیر" فامیلیش رو عوض کرده بود و بعد از ول کردن درس توی سال سوم دبیرستان توی رستوران باباش مشغول به کار شده بود. "حسین" دیگه کامل کچل شده بود و اون یه ذره موش هم ریخته بود ولی با این حال در شرف ازدواج بود و بقیه بچه ها هم هر کدوم ماجرایی داشتن.
مرور خاطرات دبیرستان و ماجراهایی که توی مدرسه, توی گردش های چند نفریمون و توی مسافرت های مجردی که سال های دوم و سوم دبیرستان با هم رفته بودیم خیلی برام خاطره انگیز بود.
اون شب تا ساعت 12:30 با هم حرف می زدیم. موقعی که به کوپم برگشتیم 5 نفر دیگه تقریبا خوابیده بودن و تخت بالایی رو برای من خالی گذاشته بودین. به زحمت سعی کردم طوری که بیدارشون نکنم تخت رو اماده کنم و بخوابم. ولی 5 دقیقه از دراز کشیدنم نگذشته بود که با صدای بلند خر و پف یکی از هم کوپه ای ها از جا پریدم. لامصب انگار بلندگو قورت داده بود! اون شب تا صبح نتونستم پلک رو هم بذارم, بس که این بابا خر و پف می کرد! واقعا که شب بدی برای خوابیدن توی قطار بود.
روز پنجشنبه قطارمون با 1 ساعت تاخیر, 15 ساعته به تهران رسید. با مهدی خداحافظی کردم و سوار اتوبوس میدون توحید شدم. ولی به خاطر بی حواسی چند ایستگاه زودتر پیاده شدم و مبجور شدم کلی تا خونه پیاده روی کنم و اون ساک 10 کیلویی رو با خودم بکشم که نتیجش چیزی جز شونه دردی که هنوز هم خوب نشده نبود.
پنجشنبه و جمعه رو تهران موندم و جمعه شب با دوستم حامد هماهنگ کردیم و ساعت 10:30 شب همدیگه رو توی ترمینال دیدیم. اتوبوس اردبیل خالی از مسافر بود. بلیط خریدیم و توی هوای نه چندان سرد تهران منتظر رسیدن مسافرهای دیگه شدیم. بعد از یه ربع راننده ما رو صدا کرد و سوار شدیم. ولی چون مسافری جز ما دو تا و یه نفر دیگه توی اتوبوس نبود کلی ما رو دور میدون آزادی چرخوند تا مسافر جمع کنه. انقدر چرخیدیم تا ساعت 12:15 شد و ما هنوز توی ترمینال بودیم! خلاصه به هر زحمتی بود اتوبوسش رو پر کرد و راه افتادیم. دیشب تا صبح باز هم نتونستم بخوابم. این بار صدای خر و پف کسی اذیتم نمی کرد ولی هر کاری می کردم خوابم نمی برد.
منظره بیرون توی شب تماشایی بود. از قزوین به بعد همه شهر ها هواشون برفی بود. یه قسمت از مسیر بین رشت و تالش هم بارونی بود. تا جایی که جاده چراغ داشت بیرون رو نگاه می کردم و بقیه راه هم سرم توی موبایلم گرم بود.
ساعت 9:30 صبح رسیدیم اردبیل. من رفتم خونه و دوستم رفت خوابگاه. این طوری شد که یه بار دیگه پای من به اردبیل رسید. البته این بار فقط 4 هفته اینجا هستم و باز برای تعطیلات عید برمیگردم دزفول.
فعلا...

روزهای آخر تعطیلات بین ترم هم داره به سرعت میگذره و کم کم باید آماده برگشتن به اردبیل بشم. امروز صبح بلیط قطار به مقصد تهران رو اینترنتی خریدم. خدا رو شکر با اینکه با سهل انگاری، خرید بلیط رو تا امروز عقب انداخته بودم، بلیط راحت گیر اومد. چهارشنبه ساعت 19:30 حرکت می کنم. پنجشنبه رو تهران می مونم و جمعه شب هم از تهران با اتوبوس به طرف اردبیل حرکت می کنم. به همون همکلاسیم که اومدنی با هم اومده بودیم هم تلفن کردم و قرار شد با هم برگردیم.
تقریبا 20 روزه که توی خونه و شهر خودم هستم. هر چند بودن در کنار خانوادم واقعا لذت بخش بود ولی متاسفانه فرصت زیادی برای بودن با دوست های صمیمیم نداشتم. مسعود که بعد از گذشت یک هفته از تعطیلات رفت کرمانشاه و سجاد هم رفت اهواز. سامان هم که همش بین اهواز و دزفول تردد داره و به خاطر کارش نمی تونه ثابت اینجا بمونه. واسه همین بیشتر وقت من هم توی خونه و مثل اردبیل، پشت میز کامپیوتر سپری شد ولی خوب در کل روزهای خوبی بود.
از روز شنبه ترم جدید شروع میشه. این ترم 4 تا درس 3 واحدی داریم و کل کلاس هامون توی 3 روز اول هفته برگزار میشه. این که همه کلاس ها توی سه روز اول هفته است خیلی خوبه ولی ساعت کلاس ها خیلی بده طوری که کلی بین کلاس ها الاف میشیم. البته این واسه بچه های خوابگاه که فاصله کلاس تا اتاقشون کمتر از 1 کیلومتره چندان مشکلی نیست ولی برای من خیلی بده. حالا امیدوارم ساعت ها رو یکم جابجا کنن که البته بعید می دونم، چون این برنامه رو از همون اوایل ترم 1 ریخته بودن.
همش دارم فکر می کنم توی این دو روز باقیمونده چه کارایی می تونم انجام بدم تا وقتی پام به اردبیل رسید از انجام ندادنش پشیمون نشم که البته هیچ چیز هم به ذهنم نمی رسه. ظاهرا این دو روز باقی مونده رو هم باید به همین شکل سپری کنم تا وقت رفتن برسه.
تا بعد...
سلام بر و بکس. نجورسن؟
خوش میگذره؟ به من که خوش میگذره. این
14 روزی که از تعطیلاتم گذشته واقعا سریعتر از اون چیزی که فکرش رو می کردم گذشت.
هر چند اتفاق خاص و عجیب و غریبی نیفتاده ولی در کل خوش گذشته تا الان.
روز شنبه هفته گذشته یکی از روزهای خوب تعطیلاتم بود. اون روز بعد از ظهر با مسعود رفته بودیم بیرون تا واسه مسعود لپ تاپ بگیریم. یه لپ تاپ Hp خیلی خوب و خوشگل هم خریدیم. اینم عکسش:

قرار شد
بریم یه دوری بزنیم تا فروشنده برامون روش ویندوز و درایورهاش رو نصب کنه. بعد از
مدت ها فرصتی پیش اومد تا به یاد قدیما با مسعود قدم بزنیم.
کل خیابون شریعتی
دزفول رو تا آخر پیاده رفتیم و چه فرصتی بهتر از این، برای گرفتن شیرینی لپ تاپ.
این شد که به مسعود گفتم واسه شیرینی لپ تاپش بریم همون پیتزا فروشی همیشگی (پیتزا
تک) که اسمش رو تو این وبلاگ زیاد شنیدین. اونم هیچ مقاومتی نکرد
و بعد از 1 ساعت
پیاده روی راهی اونجا شدیم. جاتون خالی خیلی چسبید.
بعد از اون شب تا روز سه شنبه مشغول انجام دادن تمرین های درس
مکانیک محیط های پیوسته بودم.
سرما خوردگیم هم خیلی بدتر شده بود و حسابی حال
ندار بودم
طوری که نتونستم به دعوت مسعود برای رفتن به ماهیگیری
روز یکشنبه جواب مپبت بدم. تعداد تمرین ها خیلی زیاد بود و تایپ کردن اون همه فرمول خیلی خسته
کننده
که البته روز دوشنبه تونستم با یکی از همکلاسی هام تماس بگیرم و در ازای
تمرین های فصل 1 و 2 ، تمرین های فصل 3 و 6 رو ازش بگیرم که این کار کلی زحمتم رو کم
کرد. واقعا دستش درد نکنه. به دادم رسید.
صبح روز دوشنبه با مسعود یه سر رفتیم دانشگاه جندی شاپور تا
هم مسعود کارای فارغ التحصیلیش رو تکمیل کنه و هم یه یادی از گذشته و دانشگاهمون
بکنیم. برای من که واقعا خاطره انگیز بود.
با اینکه 4 ماهه که رسما پام رو از
اونجا بیرون گذاشتم ولی دیدن دوباره اونجا خیلی برام جالب بود. البته خوب اونجا هم
کلی تغییر کرده بود.
از سر در دانشگاه بگیر تا ساختمون های جدیدی که ساخته شده و
در حال ساخته. اینم عکس سر در جدید دانشگاه:

اینی هم که این بغل وایساده مسعوده. الان که دقت می کنم می بینم مسعود توی این عکس در نقش شاخص ظاهر شده.
سه شنبه آخرین مهلت ایمیل کردن تمرین ها برای استاد بود که
از شانس بد، هر چی به استاد ایمیل می زدم ایمیل
ها برگشت می خورد. معلوم شد یه مشکلی توی سرور دانشگاه هست (ایمیلی که استاد بهمون
داده بود روی سرور دانشگاه بود). سه شنبه هم تعطیل بود و قاعدتا قرار نبود کسی
مشکلش رو رفع کنه. نزدیکای ظهر بود. هر چقدر امتحان می کردم ایمیل برگشت می خورد.
چند تا از بچه ها تمرین ها رو روزای قبل ایمیل کرده بودن و هنوز چند نفری مثل من بودن
که این مشکل رو داشتن و البته خیلی هاشون خبر نداشتن که همچین مشکلی هست و ایمیل
هاشون داره برگشت می خوره. جالبه که هنوز همکلاسی هایی دارم که بلد نیستن ایمیل
بفرستن! ![]()
خلاصه گفتیم چیکار کنیم، چیکار نکنیم؟! آخرش تصمیم گرفتم به
اون یکی استادم تلفن بزنم (همون استاده که می خوام باهاش واسه پایان نامه کار کنم)
و مشکل رو بهش بگم و شماره اون استاد رو ازش بگیرم. که همین کار رو هم کردم، و
موفق شدم ایمیل یاهوی استاد رو بگیرم و تمرین ها رو به اون ایمیلش بفرستم. بعدش هم
به همه بچه ها اطلاع دادم که به این ایمیل بفرستن تمرین هاشون رو.![]()
روز سه شنبه هم یکی دیگه از روزهای خاطره انگیز تعطیلات
بود. روزی که با مسعود قرار گذاشته بودیم تا صبحش بریم و به یاد قدیما حلیم بزنیم
به بدن.
ساعت 6:30 صبح رفتم دنبال مسعود و به طرف اندیمشک راه افتادیم تا از اون
حلیم فروشی همیشگی حلیم بخریم.
از شانس بد ما موقعی که رسیدیم اونجا حلیمش تموم
شده بود و فقط آش مونده بود.
که البته ما نا امید نشدیم و سوار ماشین شدیم و رفتیم
سراغ اون یکی حلیم فروشی که در واقع یه کباب فروشی بود که صبح ها حلیم می پخت.
بالاخره از هیچی بهتر بود.
چند بار اولی که برای حلیم خوردن به اندیمشک اومده
بودیم همون جا حلیم خورده بودیم.
خلاصه رفتیم اونجا. خدا رو شکر این یکی حلیم داشت. جاتون
خالی. خیلیییییی چسبید. حلیم چررررب دااااغ با شکررر و دارچییین و روغن اضافی.
هوووومممم به به
. تقریبا میشه گفت کل 2 تا نونی که خریده بودیم رو خودم خوردم،
مسعود هم یه چند لقمه ای خورد. اینم عکس حلیم اون روز:

موقع حلیم خوردن یاد علی افتادیم و اون یه دفعه ای که 3
تایی حلیم خورده بودیم.
واسه همین مسعود به علی زنگ زد. که البته علی جواب نداد و
بعدش یه اس ام اس جالب زد:
مسعود، فکر کنم گوشیت تو جیبت بوده اشتباهی شماره منو
گرفتی.
بنده خدا فکر کنم خواب بود. البته قاعدتا آدم عاقل ساعت 7
صبح خوابه و نمیره حلیم بخوره.
خلاصه دوباره بهش تلفن کردیم و اول صبحی کلی با هم خندیدیم.

پنجشنبه هفته پیش هم یکی دیگه از روزهای خوب این تعطیلات
بود. سجاد اون روز اومده بود دزفول و قرار بود سه تایی با مسعود دور هم جمع بشیم.
بعد از ظهر پنجشنبه توی خونه مسعود جمع شدیم. حسابی خوش گذشت.
فقط نفهمیدم چطور شد
که این دو تا با هم تبانی کردن و بر علیه من جنگ روانی ای راه انداختن که نتیجه اش
چیزی شد که تو عکس پایین می بینید
:

ترجیح میدم زیاد در موردش صحبت نکنم. ان شاالله که کارتون
رو تلافی کنم.
امروز دوشنبه است. مسعود جمعه رفت کرمانشاه.
سجاد هم شنبه
رفت اهواز.
سامان هم شنبه رفت اهواز.
فعلا خونه نشین شدم و کارم از صبح تا شب شده
سریال دیدن و تخمه خوردن و بستنی خوردن و میوه خوردن و خوابیدن.
سریال های Chuck و Friends و How I met your mother رو همزمان می بینم و چند تا هم سریال
جدید دارم دانلود می کنم. خلاصه این روزا حسابی سرم با سریال دیدن گرمه.
هنوز هم تک و توک از فامیلا مونده که دیدن من براشون تازگی
داره و باز مجبورم همون داستان های قدیمی رو تعریف کنم و همچنان روی پیک محبوبیت
قرار دارم.![]()
بازم حرف هست برای گفتن ولی دیگه این پسته خیلی طولانی شد.
نگران اینم که از خوندنش حوصلتون سر بره.![]()
فعلا خداحافظ
پ.ن واسه علی: راستی تو هم شیرینی لپ تاپت رو ندادی به ما

همون
طوری که اطلاع ندارید
روز دوشنبه 27 دی آخرین امتحان ترم ما ساعت 16:30 بعد از ظهر
تموم شد. خیلی امتحان بدی بود! 4 روز تموم اون همه درس خونده بودیم ولی امتحانی که
گرفته بود اصلا ربطی به درس " مکانیک محیط های پیوسته " نداشت و ریاضی
محض بود. نکته غافلگیر کننده امتحان، اختصاص 8 نمره از 20 نمره به تکالیف اختیاری
ای بود که استاد توی طول ترم مدام گوشزد می کرد که این ها رو حل کنید. یک سری از
تمرین های سخت کتاب بود که استاد این ها رو سر کلاس حل نکرده بود و گفته بود هر کی
حل کنه نمره داره. ولی سر جلسه امتحان فهمیدیم تمرین ها رو اجباری کرده و 8 نمره
از 20 نمره رو بهشون اختصاص داده. تا 5 بهمن هم وقت داده که انجامشون بدیم و براش
ایمیل کنیم. هر چند امتحان رو اکثرا متوسط دادیم و هیچ کس جواب ها رو کامل ننوشت
ولی بعد از امتحان حسابی با بچه ها دور هم خندیدیم و آخرین چایی دسته جمعی ترم رو
توی بوفه دانشگاه به حساب یکی از بچه ها
خوردیم. بعدش هم من و یکی از بچه های کلاس
توی دانشگاه دنبال هم میدویدیم و گلوله برفی به هم پرت می کردیم.
جدا که حرکت
ضایعی بود!
هیچکس غیر از ما این کار رو نمی کرد! ولی حسابی کیف داد! تا حالا برف
بازی نکرده بودم! نمی دونستم انقدر کیف میده!
قرار
بود همون شب با یکی از بچه های تهرانی به طرف تهران حرکت کنیم و من فردا با قطار
اهواز که بلیطش رو چند روز قبل خریده بودم به طرف دزفول حرکت کنم. از اونجایی که
دوباره هوا از روز قبل برفی شده بود، دوستم گفت برای اینکه دیر نرسیم و با توجه به
اینکه همیشه وقتی میره میدون علی سرباز تا اتوبوس بگیره کلی معطل میشه و حداقل
ساعت 11 شبه که راه میفته! واسه همین ما هم ساعت 8:30 سر میدون نزدیک خونه ما قرار
گذاشتیم، یه ماشین دربست کردیم و راهی میدون علی سرباز، جایی که اتوبوس ها
وایمیستن و مسافر می زنن شدیم. تا پیاده شدیم شاگرد شوفر بود که از سر و کولمون
بالا می رفت! بکش و بکش که باید با ما بیاین! ما هم که اوضاع رو خوب دیدیم قیمت رو
کشیدیم پایین!
طوری که اولین باری که من اومده بودم اردبیل با 11 تومن اومده بودم
و اون شب با فقط 6 هزار تومن مسیر اردبیل تهران رو رفتیم.
از
شانس ما همون ساعت 8:45 که سوار اتوبوس شدیم اتوبوس راه افتاد. جاده هم خلوت و
بدون برف بود و اتوبوس به سرعت راهش رو می رفت. طوری که رکورد زدیم و 8 ساعت و
نیمه به تهران رسیدیم. ساعت 5:15 بود که راننده گفت: " آزادی! ". خیلی
زود رسیده بودیم! من و دوستم حساب ساعت 7 ، 8 صبح رو می کشیدیم. اون موقع صبح چند
تا تاکسی اون دور و ور بود که می خواستن مسیر 5 دقیقه ای تا خونه داداشم رو حداقل
3 هزار تومن حساب کنن! منم که اون همه راه رو با 6 تومن اومده بودم دیگه حاضر
نبودم این همه پول پای تاکسی بدم.
این شد که با دوستم رفتیم و یه نیم ساعتی توی
سالن انتظار ترمینال نشستیم ت ا خط اتوبوس ها کارش رو شروع کنه. بعد هم هر کدوم یه
اتوبوس جداگانه سوار شدیم و راهی خونمون شدیم.
ساعت
6:15 رسیدم خونه داداشم و گرفتم خوابیدم. تا ظهر خونه داداشم بودم و ساعت 2 خونه
رو به طرف راه آهن ترک کردم. ساعت 3:40 دقیقه بدون تاخیر قطارمون به طرف اهواز به
راه افتاد. شاید بتونم بگم این یکی از بدترین سفرهام با قطار بود. قطار پلور سبز
بود و جز من 3 نفر توی کوپه بود. یه پیرمرد و یه زوج جوون. تنها کلمه ای که بین ما
چهار نفر رد و بدل شد یک " سلام " بود و بس! جدا حوصلم سر رفته بود.
همش
یا جدول حل می کردم یا ترنس گوش میدادم با موبایلم. شب که شد دو تا زوج جوون دیگه
با رئیس قطار صحبت کرده بودن که کوپشون رو جابجا کنه و از ما خواهش کردن جامون رو
باهاشون عوض کنیم. ما هم قبول کردیم و رفتیم توی یه کوپه که دو تا مرد اونجا بود.
یه عرب و یه دزفولی. حالا ترکیب کوپه این شده بود: دو تا دزفولی، یه لر (پیرمرده)
و یه عرب.
باز هم
اوضاع تغییر چندانی نکرد جز اینکه اون عربه دم به ساعت تلفنش زنگ می خورد و فریاد
" حبیبی ! حبیبی ! "
بود که ازش بلند می شد و نثار شخص پشت تلفن می کرد
و دیگه اینکه یه 15 دقیقه ای مشغول شنیدن ملچ و ملوچ همون عربه بودیم که داشت توی
کوپه ساندویچ می خورد.
شب رو
هم با بوی غلیظ جوراب مردونه تا صبح سر کردیم.
فکر می کنم درصد اکسیژن خالص کوپه
زیر 10 % بود. واقعا فضا خفه کننده بود.
کاش اون موقع سرما خورده بودم!
ساعت
4:45 صبح به اندیمشک رسیدیم. دوستم سامان خیلی اصرار داشت که بیاد استقبالم ولی
بهش تلفن نکردم و یه تاکسی گرفتم و رفتم خونه. توی راه همش داشتم این ور و اون ور
رو نگاه می کردم ببینیم شهرمون چه تغییری کرده. مهمترین تغییری که توی مسیر نظرم
رو جلب کرد این بود که بالاخره دانشگاه جندی شاپور یه سر در برای ورودی دانشگاه
ساخته! کلی هم ساخت و ساز کرده بودن توی دانشگاه که همه این ها بعد از رفتن من از
اونجا اتفاق افتاده بود.
لحظه
رسیدنم به خونه خیلی برام خاطره انگیز بود. همون اول صبح توی اون تاریکی چند لحظه
صبر کردم و به خونمون خیره شدم. انگار سال ها بود خونمون رو ندیده بودم. وقتی وارد
خونه شدم مامانم بیدار شدم بود و منتظر رسیدن من بود. هر دو تامون خیلی از دیدن هم
خوشحال بودیم. حسابی همدیگه رو در آغوش گرفته بودیم.![]()
بعدش
به مامانم گفتم بره بخوابه. من و مسعود با هم قرار گذاشته بودیم روزی که من می رسم
صبحش رو بریم و به یاد قدیم ندیما حلیم بزنیم!
حتی مسعود اون شب تا صبح بیدار
مونده بود و نیم ساعت مونده به رسیدن من داشتیم به هم اس ام اس میدادیم.
ولی ساعت
5:20 دقیقه که به مسعود اس ام اس دادم که 6 میام دنبالت متوجه خاموش بودن موبایل
مسعود شدم.
صبح فهمیدم انگار مسعود فکر کرده برنامه کنسله و گوشیش رو خاموش کرده و
خوابیده و برناممون کنسل شد.
امروز
شنبه است. از چهارشنبه صبح که رسیدم اینجا حسابی به یه چهره محبوب تبدیل شدم.
هر
کی میاد خونمون کلی سوال پیچم می کنه و از حال و هوای اردبیل می پرسه.
البته
خداییش از بعضی جواب های تکراری دیگه خسته شدم! ولی خوب چاره ای نیست.
این
چند روزه تازه فهمیدم غذاهای مامانم چقدر خوشمزه بوده و من خبر نداشتم!!
فکر کنم
توی این دو سه هفته که اینجام چند کیلویی اضافه وزن پیدا کنم با این غذاهای چرب و
چیلی و خوشمزه مامان!![]()
دو روز
از رسیدنم به اینجا نگذشته بود که سرما خوردم و روز به روزم دارم بدتر میشم.
اتفاقی که توی 4 ماه گذشته توی اردبیل برام نیفتاده بود. خداییش اونجا اصلا آدم
مریض نمیشه. هوا تمیییییز، سرررررد. اصلا میکروب اونجا دووم نمیاره. ولی اینجا
حتما باید سالی دو سه بار سرما بخوری.
همون
روز چهارشنبه به مسعود سر زدم و بعد از 4 ماه فرصت شد تا یه دل سیر با هم گپ
بزنیم. خیلی خوش گذشت.
بعد از اونجا هم رفتم خونه سامان. اوه اوه !
اونا رو باید
می دیدین! همچین بغلم کرده بودن ول نمی کردن!!
یادمه روزی که داشتم می رفتم بابا و
مامانش چجوری داشتن گریه می کردن. واقعا از برگشتنم خوشحال بودن!!
و من هم همینطور
از دیدن اونها خیلی خوشحال بودم.
خلاصه
این چند روز حسابی سرم شلوغ بوده و از اون طرف هم مشغول انجام دادن تکلیف درس
مکانیک محیط پیوسته بودم. خوب دیگه. من برم بقیه تمرین ها رو انجام بدم. فعلا...![]()
سلام به همه دوستان عزیزم
خوبید؟ خوشید؟ با زمستون و امتحانا چیکار می کنید؟
15 روزی میشه که به وبلاگم سر نزدم و آپش نکردم.

1. این دو هفته حسابی درگیر درس ها بودم. این ترم به خاطر اضافه شدن اون یه دونه درس پیش نیاز، حسابی برنامه روزهام به هم ریخته بود و خیلی از درس ها واسه فرجه ها رو هم تلمبار شده بود (از جمله خود اون درس). واسه همین شب و روز مشغول درس خوندن بودم. دیگه از بس که روی زمین نشستم و چهار زانو و دو زانو و دراز کش و پا زیر میز و یه پا جمع، یه پار کشیده و حالت های مختلف دیگه درس خوندم حسابی پاهام درد گرفته. ولی خوب خدا رو شکر تا حالا 3 تا امتحانی که دادم رو خوب دادم. امتحان ریاضی مهندسی که شنبه 18 ام بود. 5 سوال بود که 4 تاش رو مطمئنم درست نوشتم و آخری هم تا نصفه های جواب رو درست نوشتم. هر چند سال بالایی ها میگن این استاد به هیچکی بالای 14، 15 نمیده. ![]()
امتحان بعدی هم امتحان موتور (همون درس پیشنیاز) بود که بین ریاضی و محاسبات افتاده بود و دقیقا روز قبل از امتحان محاسبات بود. این درس رو واقعا با استرس خوندم و ساعت 11 شب تازه تونستم خوندنش رو تموم کنم و امتحانم هم فردا صبحش ساعت 10:30 بود. ولی خوب خدا رو شکر این رو هم در حد 14، 15 نوشتم. البته میگن این درس تو معدلمون تاثیر نمیذاره که خوب جای شکرش باقیه.
دیروز هم امتحان محاسبات داشتیم. واقعا امتحان سنگین و نفس گیری بود! ولی خدا رو شکر این رو هم خیلی خوب دادم. حالا فقط یه امتحان مونده که دوشنبه هفته آینده است و بعدش هم د برو که رفتیم. پیش به سوی دزفول
این وسط، پروژه ترجمه ای که استاد درس محاسبات عددی هم داده بود حسابی کلافم کرده بود. ولی خوب اون رو هم تو فرجه ها انجام دادم که واسه دقیقه 90 نمونه.


2. خوب از درس ها که بگذریم با زمستون چیکار می کنید؟ بالاخره روز یکشنبه 19 دی ماه یعنی توی همین هفته ای که گذشت، اولین برف زمستانی اردبیل بارید تا من هم برف ندیده از اینجا نرم! یکشنبه صبح برف شروع به باریدن کرد و تا فردا ظهرش همین طور می بارید. صبح دوشنبه وقتی در رو باز کردم و اون همه برف رو دیدم واقعا برام جالب بود! فکر نمی کردم خیابون های برفی از نزدیک انقدر قشنگ باشه، مخصوصا توی شب که نوی چراغ ها روی برف منعکس میشه و همه جا روشن تر به نظر میاد.
تا سه شنبه برف میومد و از دیروز دوباره هوا صاف شده و برفا داره آب میشه کم کم. تنها مشکل برف به نظرم یخ زدن معابر هست که واقعا راه رفتن توش واسه کسی که کفش مناسب نداشته باشه خطرناکه! خود من 4، 5 دفعه نزدیک بود بیفتم زمین که خوب خدا رو شکر خودم رو محکم نگهداشتم و زمین نخوردم فعلا!

3. استاد درس محاسبات و همون درس موتورهای احتراقی ظاهرا خیلی از من خوشش اومده. دیروز بعد از امتحان رفتم اتاق استاد تا فلشم که پیش استاد مونده بود رو پس بگیرم که استاد گفت:
- می خواستم با شما راجع به پروژه صحبت کنم. اگر مایل هستید در زمینه موتور و یا احتراق کار کنید به من اطلاع بدید تا با هم در موردش صحبت کنیم. البته هر موضوع دیگه ای هم مد نظر خودتون باشه مشکلی نداره. به آقای رستگاری هم گفتم. شما و ایشون و آقای جعفری به نظرم از ابتدای ترم تا الان سر کلاس فعال بودین و با کلاس همراه بودین. ما هم دوست داریم اگر قراره کار پژوهشی انجام بدیم با دانشجوهایی کار کنیم که می دونیم با ما همراه بودن و هستن!
من حسابی ذوق کرده بودم که استاد انقدر نظرش درباره من مثبته.
گفتم که به نظر خودمم موتور موضوع خوبیه ولی می خواستم منتظر بمونم تا ترم بعد که درس موتور پیشرفته رو میگیریم مباحث رو بیشتر دنبال کنم ببینم علاقه دارم به این موضوع یا نه.
بعد استاد گفت خوب شما فکرات رو بکن نتیجه اش رو به من بگو. بعد هم گفت که واسه ترم آینده چند تا کلاس حل تمرین می خواد واسه چند تا از درس های کارشناسی بذاره و مایله که کلاس ها رو به من و اون دو نفر دیگه بده.

4. سری اولی که بابا اینا اومده بودن اردبیل بهشون سپرده بودم که برام از دفترهای نصفه و نیمه سال های قبل یه تعداد بیارن که واسه چکنویس استفاده کنم. دیروز موقعی که یه دفتر جدید رو باز کردم تا ازش استفاده کنم چشمم به صفحه اول دفتر خورد و کلی خاطره برام زنده شد. این دفتر مال سال دوم راهنمایی منه! تنها سالی در دوران راهنمایی که یه معلم گوشم رو پیچوند و من رو فرستاد دم دفتر مدرسه و اون معلم هم کسی نبود جز معلم هیمن درس علوم!
جریانش هم مربوط به یه کلاس فوق العاده می شه که برای کنکور اون زمان مدرسه تیزهوشان (برای دوره متوسطه) توی مدرسه برامون گذاشته بودن. سر یکی از جلسات این کلاس من از این آقای فروزمند یه سوال علوم سخت پرسیدم (سوال مال یه کنکور آزمایشی بود که برای امادگی ازمون ورودی مدرسه تیزهوشان توش شرکت می کردم). معلم هر چی روی سوالم فکر کرد نتونست جوابش رو بده. بعد من هم با پر رویی تمام شروع کردم به مسخره کردن معلم! :
- آقا اگه نمی تونی حلش کنی ولش کن.
- آقا بلدش نیستی؟!
- آقا عیب نداره. مهم نیست!
...
و همین طوری ادامه میدادم. اون لحظه معلم هیچی بهم نگفت. اون موقع من مبصر کلاس بودم. فردا صبح موقعی که معلو اومده بود مدرسه از جلوی کلاس ما رد شد و من رو دید. گفت دنبالم بیا تو آزمایشگاه. وقتی رفتم اونجا وایساد جلوم. آستین هاش رو بالا زد و گفت:
- تو خجالت نمی کشی دیروز این جوری به من توهین کردی؟ من 12 ساله دارم تدریس می کنم.
- آقا ما منظورمون این نبود به خدا
- اصلا سوالش غلط بود! باید توی کلاس اینجوری حرف می زدی با من؟
- آقا ببخشید...
بعدش اومد جلوتر و تا جایی که زور داشت گوشم رو محکم پیچوند.
ولی قضیه به همین جا ختم نشد. گفت این جریان رو به آقای رشتی ( ناظم ) گفتم. الان تو دفتر مدرسه منتظرته!
خلاصه منم با ترس و لرز رفتم پای دفتر. یه نیم ساعتی اونجا علاف شدم و بعد از کلی نصیحت ناظم و مدیر گذاشتن برم سر کلاس. 
ولی خداییش خیلی پر رو بازی در آورده بودم. حقش بود یه دو تا چک می خوابوند زیر گوشم.
خوب فعلا همین. برم درس بخونم دیگه. تا بعد...