اسکیمو تی!

هیچ وقت تا حالا شده درباره اسکیموهایی که سالیان سال پیش توی قطب های جنوب و شمال زندگی می کردن فکر کنید؟ که با اون وضع یخ بندون و سرما چطوری زندگی می کردن؟ نه گازی, نه برقی. آبم که همش یخ زده بوده. حالا باز جای شکرش باقی بوده توی زمان زندگی بعضی از اونا دیگه آتیش کشف شده بوده و الا احتمالا همشون از سرما تلف می شدن. حالا فکر می کنید یه اسکیمو مثلا وقتی می خواسته یه چایی دم کنه چیکار باید می کرده؟! طبق تحقیقات من اولین تمدن های اسکیموها در حدود ۱۸۰۰۰ سال قبل شکل گرفته بوده. ولی روی این مسئله که اون موقع چایی هم کشف شده بوده یا نه بین علما اختلاف نظر هست.


برای دم کردن چایی (در صورت وجود) اول باید خانوم خونه یا آقای خونه یا بچه خونه می رفته بیرون از خونه یخیشون و یه مقدار یخ جمع می کرده میاورده. بعد این یخه رو میذاشتن رو آتیش تا آب بشه و بعد اگه تو اون زمان چایی کشف شده بوده یه چایی دم می کردن!


واقعا به بنده خداها سخت گذشته ها! فک کن! تو الان می خوای یه چایی بخوری راحت می تونی یه لیوان آب بذاری توی ماکروفر ۱ دقیقه بعد جوش میاد. یه لیپتون میندازی توش د برو که رفتیم. ولی اون بنده خدا ها چی؟!


دیروز اینجا برف شدیدی اومد. تقریبا 10 سانتیمتر برف رو زمین نشست. تا آخر شب هم با شدت زیاد برف میبارید. آخر شب ساعت 12:30 بود که مشغول جستجو برای تکلیف هفته پیش درس موتور بودم که باید امروز صبح سر کلاس ساعت 8 تحویل میدادیم. تو کل هفته یادم بود ولی انقدر بی خیالی طی کردم که موند واسه شب آخر. خلاصه بعد از پیدا کردن مطلب مورد نظر یه سری به حیاط زدم و دیدم که عجب برفی اومده!


ساعت تقریبا 1 بود و برف قطع شده بود! منم یه عکس از آسمون دیشب تو فیس بوک زده بودم. با میلاد داشتیم روی عکسه کامنت میدادیم و بحث کله پاچه بود که من نوشتم:

      می خوام به شیوه اسکیومها برف جمع کنم باهاش چایی دم کنم ببینم چه مزه میشه 


بعد به سرم زدم که چرا که نه! اولا که معلوم نیست دیگه تا اخر امسال از این برفا بیاد (که البته امشب داره دوباره میاد). بعدشم حال میده! ما هم که دزفولی هستیم و برف ندیده! تجربه جالبیه! بریم یه امتحانی بکنیم! کسی از فردای خودش خبر نداره. لا اقل اسکیمو تی نخورده از دنیا نریم


این شد که یه کاپشن پوشیدم و یه ظرف پلاستیکی هم دستم گرفتم و رفتم تو حیاط. کار ساعت 1 شب استارت خورد. از اونجایی که تقریبا 10 سانت برف اومده بود, برف های سطحی تمیز به نظر میومدن. منم تند تند با دست جمع می کردم و می ریختم توی ظرف. بعدم میومدم داخل و توی کتری که رو اجاق گاز بود خالی می کردم. چند بار اول حجم قابل ملاحظه ای آب توی کتری جمع نشد و اونجا بود که به تجربه اول در زمینه برف جمع کردن رسیدم! اینکه وقتی برف جمع می کنی باید فشارش بدی تا رو هم جمع بشه و بتونی برف بیشتری جابجا کنی.


تا ساعت 1:30 شب مشغول همین کار بودم. هی می رفتم برف جمع می کردم. این وسط شیرین کاریمم گل کرده بود.  ساخت ته چین برفی یکی از شیرین کاریهام بود!


خلاصه تا ساعت 1:30 با 7, 8 بار رفت و اومد تونستم یه بطری 1.5 لیتری و یه بطری نصفه آب جمع کنم.  و امروز 2 بار باهاش چایی دم کردم و خوردم و نتایج این کار اکسپریمنتالم به شرح زیر می باشد:

   


-    ما باید واقعا خدا رو شکر کنیم که توی قطب شما یا جنوب زندگی نمی کنیم. اونجا چایی دم کردن خیلی سخته.

-          مزه چایی برفی یا " اسکیمو تی " با چایی معمولی زیاد فرقی نداره

-          آب حاصل از برف زودتر به جوش میاد چون آب مقطره و املاح نداره

-          و نتیجه آخر اینکه آدم باید خیلی بیکار باشه که از خواب خودش بزنه و همچین کاری رو ساعت 1 شب انجام بده ولی!! ولی کاره خیلی باحالیه! پیشنهاد می کنم یه بار تجربه اش کنید.

 

اینم عکس هایی از کارهای دیشب و چایی امشب:


 


توصیه بهداشتی: خوردن این نوع چایی به همه توصیه نمیشه. میگن برف کثیفه نباید خورد. حالا من خوردم طوریم نشد. ولی شما اگر معدتون با میکروبای جدید ناسازگاره سعی کنید نخورید (مخصوصا اگر توی یه شهر با هوای آلوده زندگی می کنید)

 

روش جدید برای بیدار شدن!

امروز صبح باید ساعت 7 بیدار می شدم تا به کلاس ساعت 8 برسم. ترم پیش هم دقیقا یکشنبه ها ساعت 8 صبح درس موتور احتراقی داشتیم و این ترم هم توی همون ساعت و همون روز یه جورایی پیشرفتش رو داریم و همون بلا دوباره سرمون اومده.


ولی خوب ظاهرا شیوه جدیدم برای بیدار شدن توی صبح های زود خوب جواب داد. قبلا برای بیدار شدن, ساعت موبایل رو تنظیم می کردم, گزینه Snooze اش رو فعال می کردم تا 10 بار و هر بار به فاصله 1 دقیقه دوباره زنگ بزنه, موبایل رو کنارم میذاشتم و می خوابیدم. درصد موفقیت این روش 50 % بود! یعنی خیلی وقتا پیش میومد که با اولین صدای موبایل از خواب می پریدم, فوری یکی از دکمه های موبایل رو فشار میدادم و موبایل به حالت Snooze می رفت و یک دقیقه بعد دوباره زنگ می زد و بعد از دو سه بار زنگ زدن موبایل, دو حالت پیش میومد. حالت اول این بود که بیدار می شدم و به کار و زندگیم می رسیدم و حالت دوم این بود که بیدار می شدم, زنگ موبایل رو کاملا می بستم و دوباره می خوابیدم.


ولی توی روش جدید امکان موفقیت بالای 90 درصده. توی این روش باید موبایل رو جایی بذارید که توی حالت خواب آلودگی دستتون بهش نرسه. مثلا موبایل رو 2, 3 متر اون طرف تر بذارید. به این ترتیب وقتی موبایل زنگ خورد به خاطر اینکه اول صبحی میره رو مختون, مجبور میشید پاشید و برید خاموشش کنید. این جوری از تو رخت خواب پا میشید و تا حدودی هوشیار میشید و دیگه نمی خوابید. این روش که فعلا خوب جواب داده. تا حالا در ادامه ببینیم چی میشه!


کلاس 8 صبح خیلی کسل کننده بود. آخرای کلاس به زور پلک هام رو باز نگهداشته بودم. یه سری تغییرات توی برناممون ایجاد شده. قرار بود امروز 8 تا 10, 11 تا 12, 3 تا 4 و 4 تا 5 کلاس داشته باشیم. جابجایی های موقتی طوری شد که فقط کلاس 4 تا 5 باقی می موند. منم که غذا رزرو نداشتم. گفتم ناهار برم خونه م خودم یه چیزی درست کنم. سر راه موادی که می خواستم رو خریدم. نتیجه اش شد این عکس:



نمی دونم عکس اولین کوکو سیب زمینی ای که درست کرده بودم رو یادتون هست یا نه؟ این بار خیلی خوشمزه تر و بهتر از سری پیش شده بودن. دیگه کم کم دارم واسه خودم آشپزی میشم. خودم که خیلی حال کردم. تقریبا نصف اینا رو ظهر تنهایی خوردم. تازه می فهمم اون کوکو سیب زمینی که بار اول درست کردم چقدر بد بود.


دیروز و امروز موج اعتراضات بچه ها به سمت من روونه شده بود! آخه مرد شماره 1 کلاس که من باشم دیگه این ترم توی برگه کلاسوری جزوه نمی نویسم و به خاطر بلاهایی که ترم پیش سرم آورده بودن رفتم و دفتر گرفتم! حالا همه ناراحتن که نمیشه این رو راحت گرفت و کپی کرد. حتی یکی از بچه ها حاضر شد دفتر ها رو به دو برابر قیمت بخره و برام کاغذ A4 بگیره که توی اونها بنویسم ولی من قبول نکردم.


خوب, من برم بقیه سریالم رو ببینم.


پ.ن: هوا سرده, زمینا یخ زده و لیزه. اگر توی شهری زندگی می کنید که این دو حالت رو داره مواظب خودتون باشید.


فعلا...

شروع ترم ۲


امروز در حالی به اردبیل رسیدم که داشتم از گرسنگی پس میفتادم. اتوبوس هم توی راه هیچ جا توقف نکرد تا بتونیم لااقل بیسکویتی چیزی بخریم! یادم میومد روزی که داشتم برمیگشتم دزفول یه خامه خریده بودم و اون رو برای همچین روزی که دارم به اردبیل برمیگردم توی یخچال گذاشته بودم. مربا هم که بود. پس فقط نون می خواستم. انقدر گرسنه بودم که هوس نون بربری کردم. اتفاقا یه بربری پزی هم نزدیک خونه ما هست.


سر میدون جانبازان از تاکسی پیاده شدم و راهی مسیر خونه شدم. به نونوایی که رسیدم چیزی حدود 10 نفر توی صف نون بودن! منم که حوصله تو صف موندن رو نداشتم یه بسته نون لواش گرفتم و راهی خونه شدم. وقتی به خونه رسیدم در حیاط به سختی باز شد. تقریبا نیم متر برف پشت در نشسته بود! البته تو اردبیل اونقدر برف نیومده بود ولی نمی دونم چرا اون همه پشت در ورودی خونه من جمع شده بود! به زحمت در رو باز کردم. شهرام, پسر صابخونه و خود حاج آقا هم تو حیاط بودن و داشتن برف پارو می کردن. سلام و خوش وش کردیم و من رفتم توی خونه خودم.


خونه عینهو یخچال شده بود! سر و نمور! اولین کاری که کردم روشن کردن بخاری بود و پیچوندن درجش روی ماکزیمم! یخچال رو باز کردم! بلللله! خبری از خامه نبود! ظاهرا تو محاسباتم اشتباه کرده بودم و خامه رو همون روز آخر خورده بودم! به جای خامه یه قالب کره بود! باز هم غنیمت بود! یه شکم سیر نون و کره و مربا خوردم! بازم تاکید می کنم, خونه خیلی سرد بود!!!


تا ساعت 1 بعد از ظهر توی خونه بودم و بعد برای ناهار و کلاس ساعت 2 راهی دانشگاه شدم. خوب, دسته اول ترین خبر هم گرون شدن کرایه تاکسی بود.


موقع ناهار چند تا از بچه ها رو دیدم و کلی با هم خوش وش کردیم و بعد هم راهی کلاس شدیم. کلاس ساعت 14:30 تشکیل شد و تا 4 ادامه داشت. کلاس ساعت 4 هم به لطف نیومدن استاد تشکیل نشد و ما هم با بچه ها خوشحال و خندون رفتیم بوفه و دور هم به حساب یکی از بچه ها چایی خوردیم.


دانشگاه نسبت به 1 ماه پیش خیلی قشنگ تر شده. نه اینکه ساختمون هاش فرقی کرده باشه. این بار برف بیشتری همه جاش رو پوشونده و زیبایی دیگه ای بهش داده. بر خلاف همه دوستام که از راه رفتن توی جاهای پر برف خودداری می کنن, امروز احساس کردم که علاقه شدیدی به راه رفتن توی برف عمیق دارم! این بود که مسیرم رو کمی از بچه ها منحرف می کردم و عمدا از توی جاهای پر برف راه می رفتم. تقریبا تا زیر زانو توی برف فرو رفته بودم. حس خوبی داشت! این کار رو امروز بارها و بارها تکرار کردم تا اینکه دیگه صدای بچه ها در اومد!


خبرای جدیدی هم در راهه! ظاهرا قراره از این ترم یه همکلاسی جدید داشته باشیم. هم کلاسی همون خانمی که با سهمیه شاگرد اولی به دانشگاه ما اومده بود. ظاهرا ایشون هم همچین وضعیتی داشته و قراره از این ترم به جمع کلاس ما بپیونده. فعلا بین بچه ها شوخی و خیالبافی درباره این همکلاسی جدید زیاده! باید ببینیم طرف کی خودش رو نشون میده!


امروز عصر یه خونه تکونی حسابی کردم! جارو برقی صابخونه رو قرض گرفتم و تمام خونه رو مثل دسته گل کردم! خداییش خیلی زحمت کشیدم! نزدیک دو ساعت داشتم جارو و گردگیری می کردم! دیگه خونه واسه مهمونای نوروز اماده شده! حسابی از کت و کول افتادم ولی ارزشش رو داشت.


38 ساعته نخوابیدم. فردا هم ساعت 8 صبح کلاس دارم! بدترین اتفاق ممکن همین می تونست باشه! اهههه دوباره یه ترم کامل باید یکشنبه ها ساعت 7 از خواب بیدار شم! آخر ضد حاله!


من برم بخوابم که بتونم صبح بیدار شم.

فعلا...

خلاصه دو هفته گذشته

سلام به همه دوستان عزیزم

خوبید؟ خوشید؟ با زمستون و امتحانا چیکار می کنید؟

15 روزی میشه که به وبلاگم سر نزدم و آپش نکردم. 



1. این دو هفته حسابی درگیر درس ها بودم. این ترم به خاطر اضافه شدن اون یه دونه درس پیش نیاز، حسابی برنامه روزهام به هم ریخته بود و خیلی از درس ها واسه فرجه ها رو هم تلمبار شده بود (از جمله خود اون درس). واسه همین شب و روز مشغول درس خوندن بودم. دیگه از بس که روی زمین نشستم و چهار زانو و دو زانو و دراز کش و پا زیر میز و یه پا جمع، یه پار کشیده و حالت های مختلف دیگه درس خوندم حسابی پاهام درد گرفته. ولی خوب خدا رو شکر تا حالا 3 تا امتحانی که دادم رو خوب دادم. امتحان ریاضی مهندسی که شنبه 18 ام بود. 5 سوال بود که 4 تاش رو مطمئنم درست نوشتم و آخری هم تا نصفه های جواب رو درست نوشتم. هر چند سال بالایی ها میگن این استاد به هیچکی بالای 14، 15 نمیده.


امتحان بعدی هم امتحان موتور (همون درس پیشنیاز) بود که بین ریاضی و محاسبات افتاده بود و دقیقا روز قبل از امتحان محاسبات بود. این درس رو واقعا با استرس خوندم و ساعت 11 شب تازه تونستم خوندنش رو تموم کنم و امتحانم هم فردا صبحش ساعت 10:30 بود. ولی خوب خدا رو شکر این رو هم در حد 14، 15 نوشتم. البته میگن این درس تو معدلمون تاثیر نمیذاره که خوب جای شکرش باقیه.



دیروز هم امتحان محاسبات داشتیم. واقعا امتحان سنگین و نفس گیری بود! ولی خدا رو شکر این رو هم خیلی خوب دادم. حالا فقط یه امتحان مونده که دوشنبه هفته آینده است و بعدش هم د برو که رفتیم. پیش به سوی دزفول


این وسط، پروژه ترجمه ای که استاد درس محاسبات عددی هم داده بود حسابی کلافم کرده بود. ولی خوب اون رو هم تو فرجه ها انجام دادم که واسه دقیقه 90 نمونه.





2. خوب از درس ها که بگذریم با زمستون چیکار می کنید؟ بالاخره روز یکشنبه 19 دی ماه یعنی توی همین هفته ای که گذشت، اولین برف زمستانی اردبیل بارید تا من هم برف ندیده از اینجا نرم! یکشنبه صبح برف شروع به باریدن کرد و تا فردا ظهرش همین طور می بارید. صبح دوشنبه وقتی در رو باز کردم و اون همه برف رو دیدم واقعا برام جالب بود! فکر نمی کردم خیابون های برفی از نزدیک انقدر قشنگ باشه، مخصوصا توی شب که نوی چراغ ها روی برف منعکس میشه و همه جا روشن تر به نظر میاد.


تا سه شنبه برف میومد و از دیروز دوباره هوا صاف شده و برفا داره آب میشه کم کم. تنها مشکل برف به نظرم یخ زدن معابر هست که واقعا راه رفتن توش واسه کسی که کفش مناسب نداشته باشه خطرناکه! خود من 4، 5 دفعه نزدیک بود بیفتم زمین که خوب خدا رو شکر خودم رو محکم نگهداشتم و زمین نخوردم فعلا!



3. استاد درس محاسبات و همون درس موتورهای احتراقی ظاهرا خیلی از من خوشش اومده. دیروز بعد از امتحان رفتم اتاق استاد تا فلشم که پیش استاد مونده بود رو پس بگیرم که استاد گفت:

- می خواستم با شما راجع به پروژه صحبت کنم. اگر مایل هستید در زمینه موتور و یا احتراق کار کنید به من اطلاع بدید تا با هم در موردش صحبت کنیم. البته هر موضوع دیگه ای هم مد نظر خودتون باشه مشکلی نداره. به آقای رستگاری هم گفتم. شما و ایشون و آقای جعفری به نظرم از ابتدای ترم تا الان سر کلاس فعال بودین و با کلاس همراه بودین. ما هم دوست داریم اگر قراره کار پژوهشی انجام بدیم با دانشجوهایی کار کنیم که می دونیم با ما همراه بودن و هستن!


من حسابی ذوق کرده بودم که استاد انقدر نظرش درباره من مثبته. گفتم که به نظر خودمم موتور موضوع خوبیه ولی می خواستم منتظر بمونم تا ترم بعد که درس موتور پیشرفته رو میگیریم مباحث رو بیشتر دنبال کنم ببینم علاقه دارم به این موضوع یا نه.


بعد استاد گفت خوب شما فکرات رو بکن نتیجه اش رو به من بگو. بعد هم گفت که واسه ترم آینده چند تا کلاس حل تمرین می خواد واسه چند تا از درس های کارشناسی بذاره و مایله که کلاس ها رو به من و اون دو نفر دیگه بده.



4. سری اولی که بابا اینا اومده بودن اردبیل بهشون سپرده بودم که برام از دفترهای نصفه و نیمه سال های قبل یه تعداد بیارن که واسه چکنویس استفاده کنم. دیروز موقعی که یه دفتر جدید رو باز کردم تا ازش استفاده کنم چشمم به صفحه اول دفتر خورد و کلی خاطره برام زنده شد. این دفتر مال سال دوم راهنمایی منه! تنها سالی در دوران راهنمایی که یه معلم گوشم رو پیچوند و من رو فرستاد دم دفتر مدرسه و اون معلم هم کسی نبود جز معلم هیمن درس علوم!


جریانش هم مربوط به یه کلاس فوق العاده می شه که برای کنکور اون زمان مدرسه تیزهوشان (برای دوره متوسطه) توی مدرسه برامون گذاشته بودن. سر یکی از جلسات این کلاس من از این آقای فروزمند یه سوال علوم سخت پرسیدم (سوال مال یه کنکور آزمایشی بود که برای امادگی ازمون ورودی مدرسه تیزهوشان توش شرکت می کردم). معلم هر چی روی سوالم فکر کرد نتونست جوابش رو بده. بعد من هم با پر رویی تمام شروع کردم به مسخره کردن معلم! :


- آقا اگه نمی تونی حلش کنی ولش کن.

- آقا بلدش نیستی؟!

- آقا عیب نداره. مهم نیست!

...

و همین طوری ادامه میدادم. اون لحظه معلم هیچی بهم نگفت. اون موقع من مبصر کلاس بودم. فردا صبح موقعی که معلو اومده بود مدرسه از جلوی کلاس ما رد شد و من رو دید. گفت دنبالم بیا تو آزمایشگاه. وقتی رفتم اونجا وایساد جلوم. آستین هاش رو بالا زد و گفت:


- تو خجالت نمی کشی دیروز این جوری به من توهین کردی؟ من 12 ساله دارم تدریس می کنم.

- آقا ما منظورمون این نبود به خدا

- اصلا سوالش غلط بود! باید توی کلاس اینجوری حرف می زدی با من؟

- آقا ببخشید...


بعدش اومد جلوتر و تا جایی که زور داشت گوشم رو محکم پیچوند. ولی قضیه به همین جا ختم نشد. گفت این جریان رو به آقای رشتی ( ناظم ) گفتم. الان تو دفتر مدرسه منتظرته!


خلاصه منم با ترس و لرز رفتم پای دفتر. یه نیم ساعتی اونجا علاف شدم و بعد از کلی نصیحت ناظم و مدیر گذاشتن برم سر کلاس.


ولی خداییش خیلی پر رو بازی در آورده بودم. حقش بود یه دو تا چک می خوابوند زیر گوشم.


خوب فعلا همین. برم درس بخونم دیگه. تا بعد...

۱ ترم گذشت...


دیروز آخرین جلسه درس محاسبات عددی هم فقط با حضور 5 نفر از 15 نفر تشکیل شد تا به این ترتیب ترم 1 تموم بشه. باورم نمیشه به این سرعت گذشته باشه. انگار همین دیروز بود که ترم شروع شده بود.


اولین کلاس ترممون روز شنبه 3 مهر تشکیل شد. قبل از شروع کلاس یکی از مسئولای آموزش اومد و یه چیزی به ترکی اعلام کرد و رفت. من هم چون تازه رسیده بودم از یکی از بچه ها پرسیدم چی گفت؟ که اتفاقا اون پسره تبریزی بود و جواب سوالم رو داد. گفت مسئول آموزش گفته که کلاس روز سه شنبه ساعتش جابجا شده. اون موقع نمی دونستم که این پسره قراره بشه رفیق شفیق جزوه های من و هر جلسه ازم جزوه بگیره.


توی همون چند دقیقه قبل از شروع کلاس یه نگاهی به قیافه بچه ها انداختم همشون به نظرم عجیب غریب بودن. تقریبا 1 ماه طول کشید تا اسم و فامیل همه رو درست یاد گرفتم.


اولین نفری که ازش بدم اومد یکی از بچه های تبریزی بود که هی اصرار به این داشت که سر کلاس سوال هاش رو ترکی بپرسه! که البته توی طول ترم باهاش صمیمی شدم. پسر خوبی هم هست اتفاقا.


اولین نفری هم که به نظر قیافه آرومی داشت و به دل می نشست یه پسر عینکی بود که قیافش به این خاطر توی ذهنم مونده بود که مدام با هم برخورد می کردیم و هر بار سلام می کردیم به هم! که بعد مشخص شد پسره شیرازیه و اتفاقا خیلی هم پسر خوب و مودب و درس خونیه. تنهای کسیه که حال من رو می فهمه! چون اونم راهش خیلی دوره و توی طول ترم فقط یک بار رفت خونه که جز کمترین رکوردها محسوب میشه!


از بین 14 نفر هم کلاسیم تقریبا با 11 تاشون رابطه خوبی دارم. 3 تاشون هم خودشون زیاد توی جمع بقیه نمیان و فقط 3 تایی با هم می چرخن. که از این 3 تا از یکیشون بدم میاد! چون از اون ادم های دو دره بازه!   من رو یاد "سبحان" دوره کارشناسی میندازه (توی پست ترین های دانشگاه یه مختصری درباره اش گفته بودم).   آخرین اقدامش هم این بود که مجبورم کرد کل بخش سمینار ریاضی مهندسیش رو براش توضیح بدم  تا کامل متوجهش بشه و بتونه ارائه بده.


در کل کلاس خوبی داریم. همه بچه ها هم تقریبا با همدیگه جور شدن. ترم هم ترم خوبی بود و خوش گذشت خدا رو شکر. کلی خاطره جور و واجور برام باقی موند از این 3 ماه و اندی. امیدوارم بقیه اش هم همین طوری پیش بره.


چند روز گذشته رو حسابی مشغول درس خوندن برای امتحانا هستم. کلا فعالیتم توی چند متر مربع از خونه خلاصه شده. همون جا درس می خونم، می خوابم، صبحونه می خورم، کتاب " ماشالا خان در بارگاه هارون الرشید " که تازه خریدمش رو می خونم و روبیکم رو برای بار n ام حل می کنم.


شمارش معکوس برای رفتن به خونه هم شروع شده دیگه! 20 روز دیگه بعد از آخرین امتحانم گوله می کنم میرم دزفول!! از الان هیجان زده ام! هیچ وقت برای رفتن به دزفول انقدر هیجان زده نبودم! فکر می کنم بین ترم خیلی خوش بگذره! امیدوارم همین طور باشه.


خوب فعلا برم درس بخونم. شب خوش...