دوره تناوب

امان از تنبلی یا به اصطلاح ... که وقتی به آدم رو میاره سخت بشه باهاش جنگید!

البته من فکر می کنم در حالت کلی رفتارهایی مثل زرنگی و سرحالی و پر انرژی بودن یا بی حالی و تنبلی و ... بودن به صورت تناوبی تکرار میشه و هر از چند گاهی از حالتی به حالت دیگه تغییر می کنه.


اوایل که اومده بودم اینجا سعی می کردم خیلی زرنگ و پر کار باشم. شعار " ظرف هر روز همان روز " رو سرلوحه کارها قرار داده بودم. صبح بلافاصله بعد از بیدار شدن تشک رو جمع می کردم و توی اتاق میذاشتم. هر روز بلافاصله بعد از اومدن از دانشگاه جوراب هام رو می شستم. بعد از حمام و بعد از شسوار کردن موهام حتما سشوار رو جمع می کردم و توی اتاق میذاشتم. هر چند روز یک بار با همون جاروی دستی کوچیک (نپتون) (نمی دونم شما بهش چی میگید) جاهایی که خورده نون ریخته بود رو تمیز می کردم و ...


الان ناخودآگاه یاد تابستون پارسال افتادم که مامان و داداش کوچیکم یک ماه رفته بودن تهران خونه داداش بزرگم و من بابام و سامان توی خونه بودیم. تشک ها معمولا صبح به صبح جمع نمیشد و برای شب به همون حالت Standby نگه داشته می شد. ظرف ها فقط در حالتی شسته می شد که توی سینک ظرف شویی دیگه جایی برای ظرف کثیف نباشه. جوراب ها وقتی شسته می شد که دیگه جوراب تمیزی باقی نمونده باشه و جارو کشیدن یا دستمال کشیدن روی میزهایی که نیم سانت خاک روش نشسته بود کلا توی برنامه نبود.


الان توی خونه اردبیلم هم همچین وضعیتی پیش اومده. تعداد لیوان های روی سینک ظرف شویی به عدد 5 رسیده که نشون میده 5 روزه ظرف نشستم (چون هر لیوان مال یک روز صبحونه است). تشکم 3 روزه که روی زمین بوده و پتو به همون حالت مچاله افتاده روش. تعداد جوراب های نشسته به ماکزیمم مقدار خودش رسیده و جوراب تمیزی موجود نیست. ذخیره مواد غذایی هم که توی مینیمم مقدار خودشه و کم کم باید فکر ذخیره غذای زمستونیم باشم که به مشکل نخورم!و سشوارم هم همون طوری به برق مونده و حتی حال ندارم دوشاخه اش رو از برق بکشم


البته من اعتقادم بر اینه که این دوره کوتاه مدته و به زودی دوباره به شرایط آرمانی برخواهم گشت! ولی تا اون موقع باید یه همتی کنم و لا اقل لیوان هام رو بشورم چون امروز 6 امین لیوان رو هم استفاده کردم و دیگه لیوان تمیز ندارم.

 

اینترسکت

یکی از مشکلاتی که خونه من داره به آنتن ایرانسل برمیگرده! خونه من دقیقا توی محل تقاطع امواج منتشر شده از 5 آنتن مخابراتی ایرانسل واقع شده. کافیه نیم تر از جایی که هستی جابجا شی تا آنتن به 0 برسه و اسم آنتن مخابراتی که روی صفحه موبایل میفته عوض بشه!


Gods-Alley 1

Gods-Alley 2

Gods-Alley 3

Sareyn Station 3

Farhang-St 2

یعنیا!! همچین چیزی واقعا در نوع خودش کم نظیره ! که دقیقا توی محل تقاطع 5 تا آنتن مخابراتی باشی! و کی خوش شانس تر از منه برای داشتن همچین موقعیتی ؟!قطعا هیچ کس!


الان مدتی هست که در حال تحقیق و پژوهش روی نقطه نقطه خونه ام هستم. خونه رو با مربع های فرضی به مساحت 1 متر مربع مش بندی کردم و توی موقعیت های مختلف اس ام اس می زنم و تماس میگیرم تا ببینم کجاها پیک آنتن رو دارم که البته این کار هنوز در مرحله پژوهش هست و به نتیجه قطعی نرسیدم.

 

ماجرای پنیر


اگه یادتون مونده باشه گفته بودم که روز 25 شهریور بود که به طرف تهران حرکت کردیم و جمعه 26 ام بود که از تهران راهی اردبیل شدیم. از ساعت 7:30 روزی 26 ام هم که رسما تا الان توی اردبیل بودم. فردای همون روز که خونه رو گرفتیم رفتیم و یه سری خرید کردیم. از ظرف و ظروف بگیر تا مواد غذایی. فقط نزدیک 50000 تومن مواد غذایی خریدیم. اون روز من و بابام و دوستش با هم رفته بودیم خرید. اونا هر چی یادشون میومد فوری می خریدن و بعد هی از من می پرسیدن خوب دیگه چی لازم داریم؟ بعد خودشون یادشون میفتاد که چی لازم داریم و یه چیز دیگه می خریدن.


از جمله چیزهایی که اون روز خریدیم " پنیر " بود. از قضا من فقط پنیرهای خامه ای رو دوست دارم و پنیری که اون روز به سلیقه بابا و دوستش خریدیم از این پنیرهای شور پگاه بود که من اصلا خوشم نمیاد و به نظرم فقط اینا رو میشه به صورت نون و پنیر و هندوونه خورد و لاغیر!


خلاصه این پنیرا که 2 تا بودن رفتن تو یخچال خونه من. یکیش رو توی همون هفته اول به زور خوردم ولی اون یکی همچنان توی یخچال باقی موند. نمی دونم جریان چی بود که توی اون 2 دفعه ای هم که بابا و دوستش و بابا و دوستش و عموم اومده بودن اینجا باز هم این پنیره دست نخورده باقی موند و خورده نشد.


گذشت و گذشت تا امروز... دیروز همه جا تعطیل بود و منم یادم رفته بود واسه این چند روز یکم ذخیره مواد غذایی جور کنم. یه نصفه نون توی خونه مونده بود. نه خامه ای بود نه مربایی نه عسلی. فقط چایی، شکر، ماست، خیارشور، سس کچاپ و سس هزار جزیره داشتم تو یخچال به همراه عدس پلویی که دوشنبه پخته بودم. اتفاقا دیشب هم شام نخوردم و خیلی گرسنه ام بود. حالشو هم نداشتم بخوام اول صبحی برم بگردم یه بقالی پیدا کنم و چیزی بخرم که ناگهان...


چشمم به اون پنیری که 3 ماه پیش خریده بودیم افتاد!! وای خدا !! پنیییییر!! حالا اون پنیری که مزه اش رو دوست نداشتم حسابی غنیمت بود!! با خوشحالی چایی دم کردم و نصفه نونی که مونده بود رو از یخچال در اوردم. مشغول خوردن شدم و برای اینکه پنیره بیشتر از این توی یخچال نمونه لقمه های گنده نون و پنیر و یکی پس از دیگری روانه معده عزیز کردم. خوب که خوردم و سیر شدم چیزی توجهم رو جلب کرد!

بله درسته!! اون چیز چیزی نبود جز تاریخ انقضای روی پنیر!!


تاریخ تولید: ۳ شهریور 89

انقضاء: 19 آبان 89


تقریبا 1 ماه و 6 روز از تاریخ انقضاش گذشته بود و من هم نصف پنیر رو خورده بودم. توی اون لحظه که تقریبا 1 ساعت پیش بود هیچ چیز به ذهنم نرسید جز اینکه چه خوب!! خاطره جالبی شد! حتما تو وبلاگ می نویسمش.

چایخونه های اردبیل


یکی از چیزهایی که از روزای اول اومدنم به اینجا توجهم رو به خودش جلب کرده بود و برام جالب بود و همچین چیزی رو حداقل توی شهر خودمون ندیده بودم چایخونه های سنتی اردبیل بود که هنوز مثل قدیما دایر هستن و حسابی هم مشتری دارن و یه جورایی میشه گفت تفریح شماره 1 مردهای اردبیلی همینه. پیر و جوون، پولدار و فقیر از ساعت 8 صبح! حتی قبل از اینکه مغازه های بقالی اطراف چایخونه باز شده باشه توی چایخونه مشغول چایی خوردن و قلیون کشیدن هستن.


البته چایخونه های الان به سبک قدیم ساخته نشده که میزها دور تا دور مغازه بود. الان عین سینما شده، میزها ردیف پشت سر هم چیده شده و وقتی از جلوی چایخونه رد میشی صحنه ای که می بینی در نوع خودش جالبه. کلی آدم می بینی که همه به یه جا خیره شدن که اونجا یه دونه تلویزیون گذاشتن و همه نی قلیون توی دهنشون و مشغول قلیون کشیدن هستن.


واسه من جالب تر از خود چایخونه، ماشین هاییه که می بینم جلوی چایخونه توقف می کنن تا چایی بخورن و قلیون بکشن. واسه همین یه عکس براتون گرفتم! زانتیا، سمند، 206، KIA !! اون ماشین KIA حداقل 45 میلیون پولشه ! یعنی تفریح شماره 1 این پولداره هم همینه! اتفاقا این ماشین رو زیاد می بینم.


نمی دونم شاید توی شهر شما هم هنوز از این چایخونه ها باشه ولی من توی این 22 سالی که از عمرم گذشته توی دزفول همچین چیزی ندیده بودم!

ساندویچ فروشی محله ما



روزای اولی که توی این خونه ساکن شده بودم دور و ور خونه و محله های اطراف رو خوب با پای پیاده گشتم و چند بار مسیرهای طولانی رو پیاده روی کردم تا خوب منطقه رو شناسایی کنم. شناسایی منطقه شامل پیدا کردن مغازه های خوار و بار فروشی، میوه فروشی، ساندویچی ها و پیتزا فروشی ها، کبابی ها، ابزار برقی و لوله کشی و ... و کلا مغازه های مختلف که ادم کارش بهشون میفته می شد که این کار رو توی همون هفته ول به نحو احسن انجام دادم و کلا منطقه رو شناسایی کردم.

تو این بین یه مغازه ساندویچی دقیقا توی 50 متری نزدیک خونه توجه من رو خیلی جلب کرده بود. علت جلب توجه من، جای بسیار بد این مغازه برای یک ساندویچی بود. بیشتر وقت ها که از دانشگاه بر می گشتم یا می خواستم برم دانشگاه توجهم به مغازه خالی از مشتری اون جلب می شد و به صاحب مغازه که ظهر ها توی مغازه و روی صندلی های داخل مغازه مگس می پروند و عصر ها روی صندلی دم در مغازه جدول حل می کرد. که معمولا بعد از ظهرها باباش هم میومد دم مغازه و اون هم آروم و ساکت یه گوشه می نشست و خیابون خلوت نزدیک خونه رو نگاه می کرد.


توی این مدت فقط یکی دوبار به این ساندویچی رفتم و اونم نه برای خریدن ساندویچ بلکه برای خریدن سوسیس و دلستر. چون نزدیک ترین مغازه ای بود که می شد این ها رو ازش خرید. ولی توی همون دو بار هم هی می خواستم به طرف بگم که واقعا جای مغازه اش برای یه ساندویچی بده و با اینجا موندن به جایی نمی رسه! که التبه خوب گفتم به من چه! حالا من بگم که این مغازه اش رو جمع نمی کنه.


خلاصه گذشت و گشذت تا همین چند روز پیش. دیدم مغازه اش چند روزیه که تعطیله. کنجکاو شدم. کمی جلوتر رفتم. دیدم بللللله!! بالاخره خودش به حرف من رسیده! بنده خدا مغازه اش رو جمع کرده بود و کل وسایلش رو برده بود.


البته توی محله تغییر چندانی ایجاد نشده. چون ساندویچی خلوت اون، هیچ سر و صدایی درست نمی کرد و هیچ صف انتظاری برای خرید ساندویچ نداشت. فقط یه پیرمد که با عصای چوبیش روی صندلی می نشست و به خیابون خیره می شد و یه جوون که بعد از ظهر هاش رو با حال جدول میگذروند از اون جا رفته بود.

بله! اینم داستان ساندویچی محله ما...