
امروز شنبه بود و یه روز پر کار و فوق العاده خسته کننده دیگه با ۷ ساعت کلاس پی در پی. ساعت ۱۰ شب توی خونه نشسته بودم و با شکم گرسنه داشتم با اینترنت کار می کردم. یهو به سرم زد که برم بستنی بخورم! هوا هم امشب خیلی سرد شده و باد سردی در حال وزشه!
یه بستنی فروش چند کوچه بالاتر از خونه هست که تو این مدت چند باری بهش خیره شدم ولی هوس بستنی خوردن تا امشب به سرم نزده بود. پاشدم کلی ژاکت ماکت تنم کردم و هد بند رو هم گذاشتم و دست در جیب به سمت بستنی فروشی گام برداشتم!
به به ! جاتون خالی! عجب بستنی خوشمزه ای هم بود.
یه آب هویچ بستنی زدم تو رگ به اضافه یک عدد بستنی لیوانی به همراه شکلات مایع! به به !!
دهنم آب افتاد !!
فکر کنم از این به بعد زیاد به این بستنی فروشی سر بزنم !
واقعا بستنی تو هوای سرد می چسبه!!
تنها مشکلش این بود که نمی دونم چرا توی راه برگشت به خونه همش دندون هام داشت روی هم می خورد و هر چی هم آواز می خوندم فایده نداشت.
تنها تیکه بدش همین بود و الا اون قسمتش که توی بستنی فروشی بودم واقعا رومانتیک و خاطره انگیز بود.
از من میشنوید همین الان بعد از خوندن این پست پاشید برید یه آب هویچ بستنی یا بستنی لیوانی بزنید تو رگ.
یوهوووووووووووووووووو
امروز برای بار دوم از وقتی که به اردبیل اومدم، دوباره تنها شدم. بار اول که همون یک ماه پیش روز 12 مهر بود که بابام و دوستش اومدن اینجا و تا جمعه پیشم بودن و بار دومش هم همین هفته ای بود که گذشت.

یه نیم ساعتی استراحت کردن و به اتفاق هم رفتیم یه ذره توی
خیابونا بچرخیم. شب هم قرار شد بریم چشمه آب گرم سرعین. عموم اولش مخالفت می کرد.
ولی بهش گفتم: عمو! بابام هم سری پیش اولش هی گفت نمیام، به زور بردیمش، انقدر
خوشش اومد که هر جا چشمه آب گرم داشت می خواست بره آب تنی !
خلاصه قبول کرد که شب
بریم سرعین. البته هوای اون شب اصلا به پای هوای 1 ماه پیش نمی رسید که توی اون
سرما و مه رفته بودیم سرعین.
حسابی توی سرعین بهمون خوش گذشت و این سری فرصت کردیم که
توی شهرش هم یکم بگردیم و این همه هتل های لوکس و مجللی که تند و تند دارن می سازن
رو ببینیم.![]()
فردا صبحش پا شدیم
و خونه رو به مقصد بقعه شیخ صفی که سری پیش فرصت دیدنش رو پیدا نکرده بودیم ترک
کردیم. قبل از اینکه وارد بقعه بشیم به پیشنهاد یکی از مردم، به یه حموم قدیمی که
همون نزدیکیا بود رفتیم. اگر اشتباه نکنم اسمش حمام زهیر بود. خوب من قبلا از این
حمام ها توی دزفول دیده بودم و خود حموم زیاد برام تازگی نداشت ولی اجناس عتیقه ای
که از چند قرن پیش به جا مونده بود در نوع خودش جالب بود.![]()
بعد از اونجا رفتیم و توی بقعه شیخ صفی مفصل گشتیم. بعد از
اونجا سردرگم بودیم که ناهار رو کجا بخوریم. نظرات خیلی متفاوت بود ولی نهایتا
جلوی یه " نان داغ، کباب داغ " وایسادیم. نکته جالب این رستوران این بود
که همه چیز رو توی کاسه سرو می کردن حتی خود کباب رو!
بعد از غذا هم چایی اوردن و
به جای لیوان یا استکان، باز هم کاسه چینی اوردن!![]()
بعد از ظهر به اتفاق یه سر به بازار
رفتیم و این دفعه فرصت شد چند تا لباس گرم برای زمستون بخرم.
به همراه دستکش و
کلاه و شال و هد بند. خلاصه تجهیزات سرمایشی رو برای یه زمستون سخت اماده کردم!
شب
چهارشنبه با نظر جمع قرار شد بریم و پیتزا بخوریم که یک پیتزایی شد به یاد
موندنی!!!
توی اردبیل یه رستوران چلوکبابی به اسم گل سرخ هست که غذاهاش حرف نداره.
یه پیتزا فروشی دقیقا به همین اسم کنارش بود! با خودمون گفتیم لابد اینم کارش
خوبه. ولی چشمتون روز بد نبینه به جای پیتزا ته دیگ گذاشت جلومون. حالا هی دوست
بابام می خواست بره پیش طرف و شاکی بشه
هی از اون ور بابام و عموم دلشون به رحم
اومده بود که جوون مردم تا این وقت شب وایساده اینجا یه لقمه نون در بیاره، تو ذوقش
نزنید و از این حرفا.
خلاصه صاحب مغازه هم صدای ما رو شنیده بود و حسابی شرمنده
شده بود. اول که گفت عمدا برشتشون کردم!
بعد که دید کار اینا از برشته گذشته و ته
دیگ شده می گفت که فرش زیادی داغ بوده و به خاطر همین این طوری شده.
چقدر دلم واسش
سوخت. حسابی داشت عرق شرم می ریخت جلومون. ولی عوضش اون شب حسابی خندیدیم. دوست
بابام انقدر مسخره بازی در میاورد که طعم سوخته پیتزا از یادمون رفته بود.
حسن
ختام او نشب هم گذشت و گذار توی مجتمع تفریحی شورابیل و چرخیدن دور کل دریاچه
شورابیل بود.
فردای اون روز یعنی پنجشنبه هم قرار شد دوباره به سردابه
بریم و این بار توی چشمه آب گرمش شنا کنیم! راه زیادی نیست و نیم ساعته به اونجا
رسیدیم. چشمه آب گرمش از مال سرعین خیلی تمیز تر بود (البته سرعین هم استخر خصوصی
و شیک و تر و تمیز داره ولی گرون تره) ولی گرمی آبش به پای سرعین نمی رسید، به عوض
تا دلت بخواد بوی گوگرد میداد. توی این دو روز بعد از 2 بار حموم کردن هنوز بوی
گوگرد از بدنم نرفته! 
اونجا که بودیم یه نفر بود که داشت واسه خودش آواز می خوند.
دوست بابام زود باهاش صمیمی شد. بعد همه به اتفاق رفتیم سونای بخار. دوست بابام به
طرف که دهدار سردابه هم بود! پیشنهاد داد که یه دهن برامون بخونه. خلاصه طرف هم
حسابی خوشش اومده بودف حالا ول نمی کرد! داد و بیداد توی سونا !!
سرمون داشت می
ترکید! مجبور بودیم هی هم الکی بهش بگیم ناز نفست. دوباره بخون! اونم کم نمیاورد.
یه بیت ترکی می خوند بعد معنیش رو زیرنویس فارسی می کرد!!
بعد از ظهر پنجشنبه رو هم به تجدید بیعت با خیابون های اردبیل سپری کردیم. امروز صبح اول وقت ساعت 6 بود که بابا اینا به سمت تهران حرکت کردن و من دوباره تنها شدم.
این چند روز حسابی بهمون خوش گذشت. جای همه خالی
چند تا عکس توی ادامه مطلب براتون گذاشتم
به علت خراب بودن رم موبایل، عکس های مراحل آماده سازی مواد و تهیه غذا پاک شد. همین دو تا عکس سالم موند
یه توضیح کوچولو بدم فقط: استانبولی به دو صورت درست میشه. یکیش با گوشت. یکیش بدون گوشت. به دلیل عدم داشتن گوشت نوع دوم خوشمزه تره 


یک ماه پیش توی تاریخ 12 مهر بود که بابا و دوستش قرار شد
بیان اردبیل پیش من. از چند روز قبلش هم مامان مرتب تماس می گرفت تا اگه چیزی لازم
دارم برام بفرسته. با اصرار خودش و از اونجایی که می گفت تنها مربا خور خونه من
هستم
و الان همه مرباها مونده، قرار شد برام چند شیشه از مربای فوق العاده خوشمزه
آلبالویی که خودش درست می کنه رو بفرسته. 2 کیلو هم از تخمه مورد علاقه ام یعنی
تخمه هنوونه برام خریده بود و می خواست بفرسته
(چون هر چی اینجا گشتم تخمه هندوونه
ندیدم. از بازدید کننده های محترم اردبیلی خواهشمندیم اگر جایی سراغ دارین که تخمه
هندوونه بفروشن سریعا آدرسش رو بدین
). خلاصه دوشنبه ساعت 5:30 بعد از ظهر باود که
بابا و دوستش رسیدن اینجا و قرار بود تا جمعه بمونن.![]()
دوست بابام هم خیلی اهل گشت و گذاره و قرار شد حسابی بگردیم
این چند روز رو. همون شب اول در حالی که اون چند روز هوا به شدت سرد شده بود و مه
غلیظی هم بود رفتیم سرعین تا توی چشمه های آب گرم یه آب تنی بکنیم.
جدیدترین تجربه
عمرم همین شنا کردن توی چشمه آب گرم سرعین بود.
حس فوق العاده جالبی بود، این که
بخوای توی آبی قدم بذاری که در حال جوشه و داره قل قل می کنه!!
5 دقیقه اولش واقعا
احساس وحشتناکی داره ولی بعدش کم کم بدنت به گرمای آب عادت می کنه و بعدش حسابی
کیف می کنی.
حباب های هوا که از زیر پات و از توی زمین بیرون میاد و به سطح آب
میاد حسابی بدنت رو قلقلک میده و خیلی حس جالبی بهت دست میده.
ولی بیشتر از ده
دقیقه نمی تونی توی اون آب بمونی چون حسابی نفست رو میگیره.![]()
استخرش رو باز بود. از این ور آب فوق داغ و از بالای سرمون
مه و هوای سرد با هم ترکیب شده بود که خیلی وضعیت جالبی درست کرده بود.![]()
فردای اون روز قرار شد بریم و شهرهای اطراف اردبیل رو هم
ببینیم. اولین مقصدمون مشگین شهر بود که باغ های انگور و زمین های کشت سیب زمینیش
معروفه. توی راه جلوی یکی از باغ های انگور توقف کردیم و به پیشنهاد خود صاحب باغ
قرار شد بریم توی باغ و خودمون انگور بچینیم که اینم دومین تجربه جالب و جدید من
توی اردبیل بود.
کلی انگور چیدیم و راهی شهر بعدی شدیم. بهه لاهرود رسیدیم که
البته شهر نبود و بیشتر شبیه روستا بود. از اونجا فاصله کمی با دو تا چشمه آب گرم
به اسم های قوتورسویی و شابیل داشتیم. خود کوه سبلان هم همون طرفا بود.
راهی قوتورسویی شدیم و از اونجایی که نوبت شنای خانوم ها
بود نتونستیم اونجا شنا کنیم. یه نکته که خیلی اونجا خنده دار بود صدایی بود که از
بلندگو پخش میشد و یه نفر با زبون ترکی داشت خانوم ها رو دعوت می کرد که بیان
استخر. آدم فکر می کرد الان این آقاهه بالا سر زنا وایساده داره تشویقشون می کنه
که انقدر شور و شوق داره!
چشمه شابیل 3 کیلومتر با اونجا فاصله داشت. بابا و دوستش
پیشنهاد دادن که بریم و شنا کنیم ولی من چون خیلی سردم شده بود گفتم نمیام و همین
بیرون می مونم. که اتفاقا توی همین قدم زدن های دور و ور استخر، از چند تا پله که
اونجا توی دامنه کوه بود بالا رفتم و ناگهان با هاپ هاپ دو تا سگ سیاه بزرگ مواجه
شدم و به سرعت دویدم و اومدم پایین.
اون لحظه تنها چیزی که یادم نمیومد توصیه
مسعود موقع برخورد با سگ ها بود که " فرار نکن،
فوری بشین یه سنگی چیزی بردار
که انگار می خوای بزنیشون،
خودشون فرار می کنن " که البته فکر نمی کنم این
قضیه در مورد اون سگ هایی که من دیدم صدق کنه !
اینا بیشتر شبیه گرگ بودن تا سگ!
از این شوخیا نمی شد کرد باهاشون.![]()
بعد از شنای بابا و دوستش از یه مسیر دیگه برگشتیم و از شهر سراب گذشتیم.
فردای اون روز راهی روستای سردابه که توی 25 کیلومتری
اردبیله شدیم. اونجا واقعا جای قشنگیه، امیدوارم یه روزی بتونید برید و از نزدیک
ببینیدش.
درست عین کارتون هایدی می مونه.
کوه های سرسبز با کلی گاو تر و تمیز که
دارن روی دامنه کوه چرا می کنن. یه چشمه آب گرم هم داره که دیگه ترجیح دادیم توش
شنا نکنیم.
توی راه برگشت از سردابه به یه پرورشگاه ماهی رفتیم و 2 تا
ماهی قزل آلا واسه ناهارمون صید کردیم. این هم یکی دیگه از تجربه های جدید من بود!![]()
بقیه روزها رو به گشت و گذار توی خود شهر اردبیل و از این خیابون به اون خیابون سپری کردیم تا منم تقریبا با همه جای اردبیل آشنا بشم. بابا و دوستش صبح اول وقت روز جمعه راهی تهران شدن و منم دوباره تنها شدم.
چند تا عکس از اون روزا توی ادامه مطلب براتون گذاشتم
ادامه مطلب ...

یادش به خیر، با تاریخ قمری که حساب کنی 5 سال پیش همین
موقع یعنی روز عید قربان روز متفاوت تری نسبت به سال های قبل از اون بود، چون بابا
و مامانم توی اون روز پیش ما نبودن و توی سفر حج بودن.
شب قبلش که به اصطلاح شب
بیرق زنان بود رو هیچ وقت یادم نمیره. شبی که هر بار فیلمش رو می بینم کلی به خودم
می خندم.
اون شب با هر بدبختی بود موفق شدیم با مامان و بابا تماس بگیریم (آخه خط
ها خیلی اشغال بود) و عید رو بهشون تبریک بگیم.
توی اون شب بود که به اصرار و خواهش فراوان یکی از عمه هام
و با کمک و مساعدت دو عمه دیگه ام دو تا دست من و داداشم رو گرفتن و به زور
مجبورمون کردن که برقصیم و چه رقص خنده داری هم کردیم.
یادش به خیر، عموی خدا
بیامرزم هم توی اون شب کلی رقصید و توی همون فیلمی که دزفوله تصاویرش رو داریم.
البته ناگفته نماند که همون شب بود که من پا به عرصه رقص گذاشتم و کم کم پیشرفت
کردم. یعنی در واقع اون شب برای من سکوی پرتابی بود.
سال 84 عید قربان توی دی ماه قرار گرفته بود. فصل امتحانای
ترم اول دانشگاهمون بود. برای اینکه ما تنها نباشیم اون یک ماهی که بابا و مامانم
مکه بودن، عمه ام اومده بود پیشمون.
به جز عمه ام، نوه یکی دیگه از عمه هام (مجید)
که یک سال از خودم بزرگتره و برای تحصیل توی دانشگاه آزاد دزفول از اهواز به اینجا
اومده بود هم پیشمون بود (آخه مجید توی دزفول پیش عمم زندگی می کرد تا اون رو هم
از تنهایی در بیاره). ![]()
اون یک ماه زندگی با عمم و مجید و داداش هام توی یک خونه
تجربه جالب و خاطره انگیزی بود که هیچ وقت فراموشش نمی کنم.![]()
امسال هم برای تبریک عید قربان به مادرم زنگ زدم. فرقش این
بود که امسال اون ها مکه نیستن و این منم که کلی از خونه دورم و به خاطر همین
مسافت زیاد، در حالی که همه بچه های کلاس به خونه هاشون رفتن من اینجا موندم و
دارم با تنهایی خودم سر می کنم.![]()
البته خیلی هم تنها نیستم !
از دیروز بابام و دوستش و عموم
اومدن اینجا پیشم!!
سری پیش که اومده بابا و دوستش اومده بودن پیشم تقریبا یک ماه
پیش بود ( همون دوشنبه تعطیلی توی مهرماه) که فرصت نشد ماجراهایی که داشتیم رو
بنویسم.
این بار حتما این کار رو می کنم تا بعدها برای خودمم که شده خاطره بشه.![]()
عید قربان رو به همتون تبریک میگم مخصوصا اون هایی که الان پدر
و مادرشون توی مکه هستند.![]()