دردسر های نمایندگی کلاس !


دیروز یعنی سه شنبه باید طبق قرار قبلی، به عنوان نماینده کلاس فایل های برنامه نویسی بچه ها رو دونه دونه جمع می کردم و میریختم روی فلشم و می بردم به استاد تحویل میدادم. چند تا از بچه ها صبح فایل هاشون رو تحویل دادن به من. چند تا هم ظهر. یک نفر هم باقی موند که فایلش رو تا قبل از کلاس تحویل نداده بود که قرار شد بعد از کلاس فایلش رو بهم تحویل بده. کلی واسه بچه های کلاس میذاشتم و سر به سرشون میذاشتم واسه تحویل گرفتن فایل ها. به همشون ایراد می گرفتم. کلی با بچه ها خندیدیم و مسخره بازی در آوردیم.خیلی حال داد.


بعد از تموم شدن کلاس و بعد از اینکه فایل های همه رو جمع کردم فلش رو پیش استاد بردم تا فایل ها رو کپی کنه. فلش رو به یو اس بی جلوی سیستمش زد ولی فلش باز نمی شد. چون گرفتار بود گفت که فردا فایل ها رو بهش تحویل بدم.


وقتی اومدم خونه فلش رو به کامپیوترم زدم و در کمال ناباوری دیدم که بلللللللللللللله !!! فلشم سوخته !!!!! و تمام فایل های خودم و برنامه های بچه ها هم از روش پاک شده !!! اعصابم حسابی خورد شده بود !!   حالا فایل های بچه ها با جهنم ! 12 تومن پول فلشم بود ! یه بار از هم از گارانتی تعویضش استفاده کرده بودم و دیگه تعویضش نمی کردن برام.

همون موقع یکی از بچه ها زنگ زد گفت برنامه ها رو به استاد تحویل دادی؟ گفتم نه! وقت نداشت! گفت فردا بیار.

-          ایول!!! اقا ما یه سوتی دادیم تو برناممون. میشه درستش کنی بی زحمت؟

-          والا خیلی دوست دارم درستش کنم. ولی نمی تونم

-          چرا ؟

-          آخه فلشم سوخته همه برنامه هاتون هم پاک شده

-          با اون لهجه مازندرانیش یه نه بابای کش دار پشت تلفن گفت و کلی خندید!!

امروز هم توی دانشگاه هر کی رو می دیدم می گفتم:

-          خبر جدید رو شنیدی؟

-          نه چی شده؟

-          فلشم سوخت. برنامه هاتون هم پاک شد!!

جالب اینجا بود که همه بدون استثنا به جای اینکه یکم ناراحت بشن فوری می گفتن ایولللل و زدن زیر خنده !!!

خلاصه بعد از کلاس به استاد جریان رو گفتم و اونم ایضا زد زیر خنده و یک " عججججب " با تمانینه زیاد گفت !

خلاصه امروز عصر رفتم و یه فلش جدید خریدم و 12 تومن رفت تو پاچم! حالا باید شنبه دوباره فایل ها رو از بچه ها بگیرم. امیدوارم تا آخر ترم تعداد فلش های سوختم دو رقمی نشه. بالاخره اینم یه جورایی از دردسر های نمایندگی کلاسه.


پ.ن 1: بعد از اون همه توضیحات سرپایی توی محوطه دانشگاه و 50 بار تماس گرفتن همکلاسی دخترمون! برنامه ای که به من تحویل داد کاملا غلط! با 30 عدد ارور بود ! که اخرش مجبور شدم بشینم خودم براش برنامه رو بنویسم که یه چیزی تحویل داده باشه!


پ.ن 2: دو تا از بچه های کلاس قزوینین. شایع شده وقتی وارد اتاق اینا میشی توی خوابگاه آنتن موبایلت کامل صفر میشه.کافیه در رو ببندن. دیگه هیچ راه فراری نداری. این خنده دار ترین چیزی بود که در مورد قزوینیا شنیده بودم.

 

ما اینجا گانون داریم!

توی  4 سال دوه کارشناسی یه تجربه خیلی خوب کسب کردم و اونم این بود که 95 % همکلاسی های دختر تا زمانی که نخوان کاری براشون انجام بدی طرفت نمیان. و وقتی بخوان کاری براشون انجام بدی چنان مودب و با شخصیت میشن که هر چی علامت تعجب جلوشون بنویسی بازم کمه.
نمونه بارزش رو برای مسعود و علی یاد آوری می کنم. حتما یادشونه خانوم ب%هزاد#ی سر جریان امتحان دینامیک چه به روزمون آورد

انقدر هی گفتم چرا این دختر کلاسمون یاد نمیگیره لا اقل یه سلام به ما بکنه تا اینکه بالاخره از اون ور پشت بوم افتادیم پایین و یکشنبه شب ساعت 9 گوشیم زنگ خورد. شماره ناشناس بود. جواب دادم. یه دختره پشت خط بود...

-          سلام

-          سلام

-          خوب هستید؟

-          مرسی خوبم. شما؟

-          من خانم ... هستم.

-          اه ببخشید نشناختم

-          خوبید شما؟

-          مرسی. میگم آقای ناجی شما تکلیف برنامه نویسی که استاد داده رو انجام دادین؟

-          آره انجام دادم. چطور؟

-          من راستش چون دست تنهام و هم گروهی ندارم و اینا... با فرترن هم تا حالا کار نکردم و اینا... اگه میشه یه لطفی کنید فردا اگه زحمتی نیست یه سر بریم دانشگاه توی سایت دانشجوهای ارشد یکم به من کمک کنید

-          باشه مسئله ای نیست. البته منم تا حالا با فرترن کار نکردم ولی فردا ساعت 11 می بینمتون

-          باشه. ممنون. خداحافظ

 

قرار بود فردا یکم زودتر برم و برنامه رو روی یکی از سیستم ها نصب کنم تا همکلاسیم هم برسه. وقتی رسیدم اونجا بعد از 20 دقیقه که سر پا منتظر بودم یکی از سیستم ها خالی بشه بالاخره یه جا گیرم اومد. همون موقع بود که این خانم همکلاسیمون هم اومد.


خواستم برنامه رو نصب کنم ولی به خاطر اینکه حساب های کاربری ویندوز رو محدود کردن نمی شد برنامه رو نصب کرد. رفتم به مسئول سایت که یکی از دانشجوهای همین دانشگاه هست گفتم که می خوام همچین کاری کنم. گفت که اجازه نصب برنامه نداریم و نمیشه. ازش خواستم که به مسئول اصلی سایت صحبت کنم. ولی از بد روزگار مسئول اصلی سایت هم یه خانم بود !! تا حالا چند بار توی سایت دیده بودمش. فکر نمی کردم با اون قیافه اش مسئول اصلی اینجا باشه.


اتفاقا خیلیییی هم لج بازه این خانم. یه بار به خاطر اینکه دو دقیقه زودتر از موعدی که قرار بود سایت بعد از ناهار باز شه من دم سایت حاضر شده بودم کلی باهام جر و بحث کرد و اخر سر هم نذاشت وارد سایت بشم.

بهش گفتم که جریان از این قراره و می خوام برنامه رو نصب کنم. ولی باز همون حرف رو زد که اینجا فقط برای اینترنت هست و اجازه نصب نرم افزار ندارید. هر چی باهاش جر و بحث کردم فایده نداشت. زنیکه از حرفش کوتاه نمیومد. اعصابم رو حسابی خورد کرده بود. خیلی زور داشت یه آدم اینجوری لج بازی کنه باهات. اونم سر یه همچین مسئله بی اهمیتی. همش می گفت ما برای خودمون گانون داریم. منم گفتم این قانونتون منطقی پشتش نیست. می گفت از نظر خودمون منطقیه. بنده خدا ترکه دیگه. دست خودش نیست.

خلاصه هر کاری کردم راه نداد. برگشتم و به همکلاسیم ماجرا رو گفتم. گفت که توی سایت دانشکده علوم ظاهرا روی یکی از سیستم ها این برنامه نصبه. راهی اونجا شدیم. جاتون خالی چه دانشکده با صفایی! چه دانشجوهای مهربونی !   آدم حظ می کرد. اصلا یه دنیای دیگه ای بود توی دانشکده علوم پایه که اون طرف خیابون و کاملا جدا از دانشکده ماست.


خلاصه وارد سایت اونجا شدیم. مسئول سایت فوری ازمون کارت دانشجویی خواست. وقتی که دید دانشجوی فنی هستیم اونم پاش رو کرد تو یه کفش که نمیشه اینجا کار کنید و اینجا گانون داره و از این بهونه های الکی.

خلاصه هیچی به هیچی . هی از این ور به اون ور. آخرش مجبور شدم سر پا ! توی محوطه دانشگاه! توی اون هوای سرد روی کاغذ براش برنامه رو توضیح بدم.


حسابی اعصابم رو خورد کردن اون روز. دانشگاه به این بزرگی که 10 برابر دانشگاه جندی شاپوره یه سایت نرم افزار نداره!   جندی شاپور با اون کوچیکیش یه سایت بزرگ واسه کارای نرم افزاری داشت. چه اینترنتی داشتیم اونجا. یادش به خیر !! 10 مگابیت پهنای باند واسه اون دانشگاه کوچیک! اینجا با این بزرگیش فقط 5 مگابیت پهنا داره.   بعضی چیزای اینجا بد جوری رو مخه.


پ.ن: نمی دونم این همکلاسی های ناجنس من از کجا بو بردن که من و این خانوم با هم اون روز ارتباط داشتیم حالا همه جا چو انداختن که من تو کار این دخترم. اینم بساطی شده واسه خودش!

سردترین پاییز عمرم!

سلام دوستان

کیف یاخچیدی؟

با پاییز چه می کنید؟

تا اونجایی که خبر دارم پایه ثابت های وبلاگم تو کرمانشاه و عسلویه و تهران و اهواز و کردستان میشینن. هوا اونجا چطوره؟!


هرگز فکرش رو هم نمی کردم تو فصلی که تا الانش باید توی دزفول کولر یا حداقل پنکه رو روشن می کردیم، به جای اینکه جلوی باد کولر لم داده باشم مجبور باشم برای خوردن یه ذره غذای بد مزه دانشگاه توی هوای با دمای ۱ درجه سانتیگراد !!!!! و بادی با سرعت ۴۶ کیلومتر در ساعت به دانشگاه برم !


بدون شک این پاییز سرد ترین پاییزی هست که من تو کل عمرم تجربه کردم !

هوایی که وقتی داری توش قدم می زنی باید از بس که سردته هی زیر لب به در و دیوار فحش بدی که یکم تسکین پیدا کنی

هوایی که اگه دستت بیشتر از 10 ثانیه بیرون از جیبت باشه کاملا بی حس میشه

و بادی که هر چقدر هم موقع بیرون رفتن از خونه موهاتو درست کنی در عرض 5 دقیقه این شکلیت می کنه:

کم کم دارم به این نتیجه می رسم که واسه ناهار خوردن هم نرم دانشگاه. اصلا شاید انتقالی بگیرم برم پیام نور .  چون اگه همین طور بخواد سرما بیشتر بشه ممکنه به این نتیجه برسم که برای کلاس هام هم نرم دانشگاه لا اقل پیام نوریا روزای کمتری میرن دانشگاه

خلاصه خدا به خیر کنه! این پاییزشه ! زمستونش چیه


ویرایش

امروز که رفتم دانشگاه، بچه ها همه می گفتن برف دیروز رو دیدی؟ من هم هی با تعجب می گفتم: برف؟! نه !! کی اومد من نفهمیدم؟!من که ساعت 8.5 شب هم رفتم بیرون فقط نم نم بارون بود.

گفتن که ساعت 5:30 برف میومده.

من دیروز خیلی خسته بودم. از ساعت 4 تا 8 عصر خواب بودم . ظاهرا وقتی خواب بودم اولین برف اردبیل هم باریده !! ولی چون مقدارش کم بوده زود آب شده!

خلاصه موفق نشدم اولین برف عمرم رو از نزدیک ببینم و همه جا رو برف برد و من رو خواب برد

غذای این هفته: غذای مخصوص مادر بزرگ

سلام دوستان گلم

چطورین ؟ خوبین ؟ خوشین؟ دماغا چاقه؟ کیفا کوکه؟ خوب خدا رو شکر

باز دوباره جمعه شد و یکی دیگه از هنرنمایی های من قراره اکران بشه

غذای این هفته اسمش هست " غذای مخصوص مادربزرگ ". این غذا رو مادر بزرگ خدا بیامرزم خیلی درست می کرده ظاهرا. امروز به یاد مادربزرگم این غذا رو درست کردم. مادر بزرگی که وقتی 6 سالم بود به خاطر سرطان کبد فوت کرد و من خاطرات خیلی زیادی ازش ندارم. روحش شاد.


خوب حالا آب غوره نگیرید. بریم سراغ غذای امروز

مواد لازم برای پخت غذای مخصوص مادر بزرگ:

سیب زمینی به مقدار دلخواه

پیاز به مقدار دلخواه

سینه مرغ به مقدار هر چه بزرگ تر بهتر (چیه؟ ، چرا اینجوری نیگام می کنی؟ خوب شد نگفتم دو عدد، و الا اون موقع چطوری نیگام می کردی؟ لابد با خنجر نگاهت گلوم رو پاره می کردی؟)

ادویه شامل فلفل سیاه و نمک و فلفل قرمز به مقدار زیاد

سس هزار جزیره و سس مهرام به میزان کافی

گوجه و خیار شور هر کدام یک عدد


خوشم میاد جوری آموزش میدم که همه می تونید راحت یاد بگیرید. همه چی به مقدرا دلخواه

خوب...

سیب زمینی ها رو به حالت نگینی خورد کرده (تقریبا مکعبی شکل) و شروع به سرخ کردنشون می کنیم. تو این فاصله سینه مرغی که داشتیم رو باز به همون صورت نگینی خورد می کنیم. بعد از سرخ شدن سیب زمینی ها، پیاز رنده شده رو توی ماهیتابه تفت می دیم و بعد مرغ رو بهش اضافه می کنیم. بعد از اینکه رنگ مرغا تقریبا سفید شد، سیب زمینی ها رو اضافه می کنیم و با هم مخلوط می کنیم. روی شعله کم با درجه حرارت 75 فارنهایت مخلوط رو می سرخیم تا جا بیفته... کار تمومه. غذا رو توی بشقاب می کشیم و تزئین می کنیم و بعد نوش جان می کنیم...





پ.ن: من دیگه عمرا این غذا رو درست نمی کنم. مرحله جدا کردن گوشت سرد از استخونش اشک آدم رو در میاره. جدا نمیشه که لامصب. دیگه داشتم برای جدا کردن گوشت از استخون نا امید می شدم که یاد جک توی سریال لاست افتادم. چشمام رو بستم تا 5 شمردم و بعد به راحتی گوشت رو از استخون جدا کردم.

مبصر کلاس منم !


تا جایی که یادمه اولین باری که مبصر کلاس شدم سوم ابتدایی بودم. اون موقعا که حتما یادتونه. یه کاغذ رو تا می زدیم و باریکش می کردیم. بعد یه طرفش خوب ها بود و اون طرفش بدها.  تازه اگر خیلی شیطنت می کردن یکی دو ستاره هم جلوی اسمشون می زدیم. اگر هم بلافاصله دست به سینه می نشستن و حرف نمی زدن کم کم توی مجازاتشون تخفیف داده می شد و بعضا میومدن تو لیست خوب ها.


البته مبصری مسئولیت های دیگه ای هم به همراه داشت که از اون جمله این بود که یک بار مجبور شدم کادوهای روز معلم رو که خانوم معلممون از بچه ها گرفته بود پیاده تا در خونشون ببرم.

یادمه اون موقعا بعضی وقتا برای اینکه معلم کاری کنه که حساب کار دست بچه ها بیاد این لیست بد ها رو پای تابلو ردیف می کرد و یکی دو تا کشیده آبدار نثارشون می کرد.

اون موقعا انتخاب مبصر کلاس نوبتی و بر اساس لیست کلاس بود و هر نفر یک هفته مبصر بود.

توی دوره راهنمایی انتخاب مبصر یه جور دیگه بود. فقط من و دو سه تا از بچه های کلاس که شاگرد زرنگا بودیم حق انتخاب شدن به عنوان مبصر رو داشتیم و مبصر هم با رای گیری از بچه ها انتخاب می شد (آخر دموکراسی بوداا)! اون موقع پسر مدیر مدرسه هم توی کلاس ما درس می خوند. یادمه یه بار که رای گیری انجام شد توی آخر رای گیری من به عنوان مبصر انتخاب شدم و پسر مدیر همون جا وسط کلاس زد زیر گریه ! بعد باباش با پارتی بازی اون رو هم مبصر کرد و دو نفری مبصر شدیم.(آمیخته با اندکی دیکتاتوری)

توی دوران دبیرستان مبصر نداشتیم ولی توی پیش دانشگاهی سمتی به عنوان نماینده کلاس تعریف شده بود که انتخاب اون هم در انحصار مدیر بود و هر ماه یک نفر رو انتخاب می کرد که من هم یک بار انتخاب شدم.

توی دانشگاه که دیگه مبصر معنایی پیدا نمی کرد و فقط بعضی مواقع که استادها کار خاصی با همه بچه ها داشتن یه نفر مسئول می شد که البته توی این مواقع همه سعی می کردن از زیر این کار در برن و آخر سر یه نفر مجبور می شد مسئولیتش رو قبول کنه.

گذشت و گذشت تا الان که وارد دوره ارشد شدیم. اولین باری که یک نفر مسئول انجام کارهای کلاسی شد مربوط به همون هفته اول ترم میشه که استاد به یکی از بچه هایی که دوره کارشناسیش رو همین جا بوده و استاد اون رو میشناخت، مسئولیت کپی گرفتن از کتاب درسی و توزیع بین بچه ها رو داد.

دومین بارش هفته سوم ترم بود که استاد ریاضی مهندسی پیشرفته قرار بود یه سری جزوه ها رو بده کپی بگیریم. از اون جایی که اون هفته بچه ها سه شنبه رو تعطیل کرده بودن و همه می خواستن برن خونه هاشون و تنها کسی که راهش از همه دور تر بود و نمی تونست بره خونه (آخی دلم کباب شد) من بودم ! با اتفاق نظر بچه ها مسئولیت کپی گرفتن از جزوه ها به من محول شد که اونم برای خودش داستانی داشت!

و اما سومین باری که قرار شد یه نفر نماینده کلاس بشه مربوط به همین سه شنبه پیش میشه. آخر کلاس محاسبات عددی استاد گفت که یه نفرتون مسئول بشه. من کتاب رو بهش بدم. از فلان صفحات کپی بگیره. فلان صفحات رو به هر نفر بده و بعد هر هفته فایل های برنامه نویسی رو از بچه ها جمع آوری کنه و بیاره به من تحویل بده !

مسئولیت سنگینی به نظر میومد. همه به همدیگه نگاه می کردن...

استاد: خوب ! کی داوطلب میشه؟

بچه ها: ]همه به همدیگه نگاه می کردن[

استاد: خوب چی شد؟

بچه ها: ]همچنان به بغل دستی، پشت سری و نفر جلویی نگاه می کردن و هیچ کس داوطلب نمیشد تا اینکه ناگهان... [

دست یکی از بچه ها به طرف من کشیده شد.

-          استاد، آقای ناجی خوبه !!!

استاد فوری برگشت طرف من... شما مسئولیتش رو قبول می کنید؟

-          من؟ والا ...

بغل دستی با صدای بلند: تو که اینجا هستی دیگه. قبول کن دیگه

بچه ها: بله استاد ما ایشون رو قبول داریم !!!!

حسابی گیر افتاده بودم و هیچ بهونه ای به ذهنم نمی رسید

-          من؟ چیزه... باشه استاد... من این کار رو انجام میدم !!!

و این جوری بود که توفیق واقعا اجباری نصیب من شد و من شدم نماینده کلاس !!

بچه ها دیگه کلاس که همه از فرار کردن از زیر این مسئولیت خوشحال بودن هر از گاهی نیشخندی به من می زدن!

آره دیگه ! من شدم نماینده کلاس! حالا باید کتاب رو می بردم برای تک تک بچه ها کپی می گرفتم. از هفته دیگه هم باید دونه دونه فایل هاشون رو روی فلش تحویل بگیرم و به استاد تحویل بدم.

بالاخره باید یه موضوعی پیش بیاد که من مطلبی برای پست دادن داشته باشم!! اینم اتفاق جدید !

اون ترانه قدیمی هاتف رو یادتون میاد؟

من چیز زیادیش یادم نمونده. فقط یادمه می گفت مبصر کلاس منم / توی زنگ عاشقی. نمی دونم چی چی توی سینه ام / وای تو گل شقایقی. یه همچین چیزی.

سر زنگ هندسه / میگم این درسا بسه / کاش که این زنگ بخوره / دل به دلدار برسه

خلاصه آره. حکایت من شده حکایت این مبصره با این تفاوت که به جای هندسه درسای دیگه ای می خونیم و سر کلاسمون خبری از عشق نیست !

پ.ن: بالاخره یه دلیل خوب برای نگاه خوشبینانه به کلاس موتور که برام اضافه شده پیدا کردم. دو تا کیس خیلی مناسب توی کلاسشون هست که فعلا دارم ده بیس سی چل می کنم ببینم کدومشون رو انتخاب کنم.