من بدو آهو بدو...

سلام

من برگشتم...

شاید از این به بعد دوباره پست بدم اگه خدا بخواد

ماجرایی که می خوام تعریف کنم مربوط میشه به ...

همه چیز از 11 ماه پیش شروع شد...

روزهای اول ترم بهمن بود...

-          سلام احسان

-          سلام

-          خوبی؟

-          مرسی، تو چطوری؟

-          خوبم. چه خبر؟ واحد گرفتی؟ دیگه این ترم به سلامتی فارغ التحصیل میشی؟

-          سلامتی، آره گرفتم. نه والا. پروژه پایانی و درس شیشتم های انتفال عاب می مونه واسه ترم بعد

-          چرا این ترم نمی گیری؟

-          آخه کار آموزی 2 پاس نکردم بهم بیشتر از 20 واحد نمی دن

-          اکه هی. چه بد

-          آره دیگه...

ساعت 7:30 صبح روز اولین چهارشنبه ترم

-          ! سلام احسان. اینجا چیکار می کنی؟ تو که شیشتم نداشتی

-          سلام. آره ولی این ترم میام سر کلاسش. با استاد هم هماهنگ می کنم اسمم رو زیر لیست اضافه کنه که ترم بعد که 6 واحد دارم اینو معرفی به استاد بگیرم

-          آها، خوبه

و این جا بود که ماجرا آغاز شد...


ادامه مطلب ...

آره خوب... می دونی...

آره خوب

حتما تا الان به دست فراموشی سپرده شدم من

اصلا دیگه تایپ کردن هم از یادم رفته

۳ ماهی میشه به وبلاگم سر نزدم فکر کنم

۲۳ تیر آخرین پستم بود و بعدش دیگه نیومدم

تابستون پر ماجرایی بود

دو هفته شب و روز روی پروژه درس مبدل های حرارتی کار می کردم

۲ با مسافرت به تهران و شمال داشتم

۱ کار آموزی خنده دار و باحال ۲ ساعته که توی گواهی کار آموزیم ۱۳۶ ساعت رد شده

چندین بار خرابی ماشین و صبح و بعد از ظهرهایی که توی تعمیرگاه ها سپری شد

شغل یکی دو هفته ایه من که شده بودم راننده اختصاصی بابا بزرگم

و از همه مهمتر درس خوندن برای کنکور ارشد امسال


آره دیگه

می دونی

من که ترم آخرم و فقط ۶ واحد دارم

پروژّه تخصصی + درس سیستم های انتقال آب

واسه همین تقریبا از وسطای تابستون مشغول درس خوندنم و تقریبا از آخرای تابستون با رفیق شفیقم ( اینترنت ای دی اس ال رو عرض می کنم ) موقتا خداحافظی کردم تا سر فرصت بیام و تلافیش رو در بیارم


حالا هم نه که شما خیلی نگران من بودید و جویای حالم می شدید گفتم بیام از نگرانی درتون بیارم و تجدید بیعتی باهاتون بکنم و ایشالا بعد از کنکور مثل گذشته به عرصه شریف وبلاگ نویسی بر گردم


پس تا بهمن ماه بدرور...

مواظب خودتون باشیدا

هر کجای دنیا که باشید به وبلاگ من می رسید!

آره خوب

از اونجایی که فعلا درگیر پروژه های آخر ترمیم و سرمون شلوغه کمتر می نویسیم

ولی خوب

گفتم شاید براتون جالب باشه این پست رو بدم

حتما خیلی هاتون با آمار گیر وب گذر آشنایی دارید. کلی امکانات داره از تعداد بازدید کننده گرفته تا اینکه از چه طریق یه نفر به سایت یا وبلاگ شما وارد میشه

مثلا توی گوگل یه چیزی جستجو می کنه و بعد میاد توی وبلاگ شما و یا از لینک پیوندهای یه وبلاگ دیگه میاد این تو

من طی چند روز به صورت راندوم گزارش وبگذر رو نگاه کردم و برام جالب بود اکثر بازدید های وبلاگ من به چه صورت هست.

ملت این موضوعات رو توی گوگل نوشته بودن و آدرس وبلاگ من توی صفحات ابتدایی گوگل اومده بود و خلاصه اومدن این تو:

-          تزریقات (این مورد رو به شکل های مختلف و دفعات زیاد جستجو کردن و به وبلاگ من رسیدن)

-          عکس تزریقات

-          عکس روش زدن آمپول

-          کشیدمش پایین

-          تخت تزریقات

-          خاطرات تزریقاتی ها

-          تزریقات اشتباه

-          خاطرات ترس از تزریقاتی

-          سرم تزریقات

-          دوربین مخفی تزریقات

-          نقشه دزفول از طریق ماهواره

-          عکس هیدرولیک

-          نوع برخورد با دختران

-          سرگرمی زنان

-          عکس پمپ

-          شور حسینی

-          عروس خانوم

-          بخت و اقبال ( به تعداد زیاد )

-          تفریحات در دبی

-          عکس آمبولانس

-          تکبر

-          عکس از شمع روشن

-          دپرس

-          سریال در جستجوی خوشبختی

-          با عرض معذرت : عکس از سو*راخ عقب

-          پفک لینا

-          آنالیز ابعادی

-          تصاویر روستای دیکانک (اصلا کجا هست این؟‌)

-          روش مگس گرفتن

-          عکس و خاطره من با با*سن دخترها

-          خود کشی

-          عکس عروسی سپیده

-          چیلر جذبی

-          روش رانندگی

 

خلاصه از هر مبحث علمی بگیر بیا تا هر مبحث مبتذل رو توی گوگل جستجو کنید به وبلاگ من می رسید

اینم از ویژگی های منحصر به فرد این وبلاگ بود که گفتم شاید بد نباشه بهش اشاره کنم

نتیجه گیری اخلاقی این که سعی کنید بیشتر به وبلاگ من سر بزنید تا از مطالب آموزنده اون بهره مند بشید

پسر حاجی به توان ۲

آره خوب

الان ماه گرد پست قبلیمه اومدیم جشن بگیریم

ا ماهه که پست ندادم

نمی گید زندست این احسان، مردست ؟! سالمه ؟! مریضه؟! تو درگیری ها کشته شده ؟!

این 1 ماهی که گذشت پر از ماجرا بود که هر کدومشون رو بخوام بگم قد دو تا پست توضیح نیاز داره

حالا به بعضیاش به طور گذری اشاره می کنم:

1.

یکی از اقدامات خوبی که در هفته های پایانی سال تحصیلی از جانب من صورت گرفت سرکوبی توطئه مسعود بود، توطئه ای که به موجب اون من 4 یا 5 هفته مجبور شده بودم براش ترشی (که عکسشم دیدید حتما توی وبلاگش) بخرم. خوب دیگه. اگه تو لری منم دزفولیم

در اقدامی نمادین مسعود با کمال میل و با تمام رضایت و نه به خاطر اینکه من مجبورش کرده باشم ها، خودش در 2 هفته متوالی اقدام به خرید تعداد 5 عدد رانی هلو برای من کرد. جاتون خالی خیلی چسبید.

2.

یه کار بسیار جالب و هیجان انگیز که من و مسعود و علی 3 تایی با هم انجام دادیم گرفتن اساسی حال یکی از ل ا ش ی ترین دوستانمون بود که اول این ترم به زور خودش رو چپونده بود توی گروه ما توی آزمایشگاه مقاومت مصالح و هیچ کاری نمی کرد و می خواست آخر ترم گزارش کار ها رو ازمون بگیره. با هماهنگی قبلی با مسعود و علی چنان حالی ازش گرفتیم که توی تاریخ باید ثبت شه

اومد به من گفت احسان بیا گزارش کارا رو با هم بنویسیم

من گفتم می خوام تک نفره بنویسم چون هم می خوام روی مباحث تئوری تسلط داشته باشم و هم برای امتحان عملیش آماده شم.

علی هم همین رو گفت

مسعود هم که گفت من هیچی ننوشتم و تا لحظه آخر طول می کشه نوشتنش و خلاصه شرمنده

دفه بعد اومد گفت لا اقل بشینیم با همفکری هم ( که البته در فرهنگ لغت ایشون همکاری هم یعنی من و علی و مسعود بشینیم جواب سوالا رو بنویسیم با هم اشون هم از ما بگیره کپ بزنه ) سوالا رو جواب بدیم که باز هم توطئه اش رو با هماهنگی هم سرکوب کردیم با بهانه اینکه دستور کار رو نخوندیم و بلد نیستیم

دفه بعد اومد گفت لا اقل نموداراشو بهم بده احسان جون

منم گفتم آخه می دونی چیه. به نوعی در واقع در حقیقت برای نوشتن هر گزارش کار و جواب به سوالاتش نیاز به نمودار داری و این چرت و پرتا و اینکه من دارم یکی یکی می نویسم و تا روز آخر طول می کشه و یه سری از این چاخان ها

بازم پیشنهاد همکاری داد که من رد کردم

خلاصه الان هیچ عذاب وجدانی ندارم از این کارایی که کردیم

خیلی حال داد اتفاقا

3.

در مورد انتخابات و نتایج جالبش و اتفاقای بعدش بهتره حرفی نزنم...

4.

اتفاق مهم تری که در این مدت و بالاخص در 2 هفته آخرش افتاد این بود که

ادامه مطلب ...

بد شانسی در حد کارتونی!

وقتی بد شانسی بخواد به آدم رو بیاره میشه عین این کارتونای پلنگ صورتی و میگ میگ و تام و جری که هیچ کاریشم نمیشه کرد

بعد از 8 ترم که رفتیم دانشگاه و بعد از میشه گفت 6 ترمی که سر و کارمون به خوابگاه دانشگاه میفتاد (برای بعضی از کلاسای کارگاه و آزمایشگاه) بالاخره توی ترم 8 یه سایه بون برای ماشین پیدا کردیم

که رو بروی خوابگاه و توی پارکینگ یه مرکز آموزش فنی و حرفه ای بود

تقریبا 4 هفته پیش متوجه شدم که می تونم ماشین رو اونجا پارک کنم و از گرمای شدید تابستون و همین فصل بهار که ماشین رو فوق العاده داغ می کنه و دیگه بعد از کلاس کارگاه یا آزمایشگاه نشستن توی اون ماشین ... طالبی می خواد نجات پیدا کنم!

آخه تا قبلش خیال می کردم پارکینگ مال اوناس و حق پارک کردن ماشین رو توی اون ندارم

اوضاع داشت به خوبی پیش می رفت

تا اینکه:

بله دیگه

همین شد که می بینید

حالا که فهمیدن من می خوام ماشینم رو اینجا پارک کنم اصلا بالکل سایه بون ها رو برداشتند

خداییش دیگه بدشانسی از این بیشتر هم می تونه کسی بیاره ؟!

۴ ساله اونجا سایه بون داره حالا ۴ هفته من ماشینم رو گذاشتم زیرش برشون داشتن