از همون روزی که نتایج اعلام شد توی اولین تماس تلفنی که با دوستم سامان داشتم بهم گفت می خوای بری اردبیل؟!
مگه نمی دونی اونجا استاداش ترکی درس میدن؟ یکی از دوستای من دانشگاه اردبیل بوده این رو گفته!
توی روزای بعد از قبولی هم مدام با مسعود سر این مسئله شوخی می کردیم و می خندیدیم که فکر کن مثلا استادا بخوان ترکی درس بدن ! دیگه چه افتضاحی میشه
درسای ارشد رو که فارسیشونم به زور می فهمی حالا بخوای ترکی گوش بدی سر کلاس.
لابد هر چی استاد گفت به قول مسعود باید بگم اوسون سنه (یعنی خودتی
)
حالا امروزم یکی از دوستام میگفت که از هر کس اسم دانشگاه اردبیل رو شنیده پشت بندش شنیده که " بابا استادای اونجا که ترکی درس میدن! آخه کی میره اونجا !
"
خلاصه در وضعیتی این چنینی:
با نگرانی فراوان منتظر تکذیب این شایعه هستم! امروز رفتم و بلیط قطارم که برای فردا بعد از ظهر ساعت 7:40 به مقصد تهران هست رو گرفتم. 5 شنبه تهران می مونم و صبح جمعه به همراه دوستم سامان راهی اردبیل میشیم.
تا شنبه باید صبر کنم. سه حالت داره:
1. می فهمیم که استادای اونجا ترکی درس میدن و بعدش میریم تو دامنه کوه سبلان، یه بیل ور میداریم و خاک و برف رو به صورت مخلوط شده می ریزیم تو سرمون![]()
2. موقعی که فهمیدیم استادای اونجا ترکی درس میدن همین طوری
می زنیم زیر خنده، 4 تا فحش کش دار نثارشون می کنیم، به مسافر خونه / هتل / ... بر می گردیم و در حالی که همچنان خنده این مدلی
بر لبانمون جاریه به ترمینال برگشته و راهی خونه میشیم و منتظر نتیجه آزاد می شینیم
!!
3. متوجه میشیم که استادای اونجا فارسی درس میدن و اینجوری
به ریش اونایی که همچین شایعه ای رو گفتن می خندیم. که البته تو این حالت دوستم سامان باید به ریش خودش هم بخنده![]()
یعنی فکر می کنم خنده دار تر و تلخ تر از این مورد توی قبولی کارشناسی ارشد نباشه! که قبول بشی ولی واسه یه همچین دلیلی نتونی به اون دانشگاهی که قبول شدی بری
![]()
هر کس هر چند تا کلمه ترکی بلده بیاد اینجا با معنیش بگه. به خدا ثواب داره 



هنوز ۴ ساعت از اعلام نتایج نگذشته که نگرانی های مامان شروع شده:
- اگر آزاد تهران قبول شی خوب خیلی بهتره. دیگه خیال منم راحته. میری پیش محسن (داداشم) ...
- لباسای زمستونه ما که به درد اونجا نمی خوره. هوای اونجا خیلی سرده. خاله ات تازگی اونجا بودن ...
- آخرش یه برنج پختن هم یاد نگرفتی. چقدر هی گفتم بیا یاد بگیر...
- حالا نتیجه آزاد رو کی می زنن؟ 
- حالا بری خونه سوت و کور میشه... چی کار کنیم ما؟
- نمی شد همین جا قبول شی ؟ راحت سر جای خودت ؟ خونه آماده ! غذا آماده ...
...
از اون ور بابا:
- خیلی عالیه
فردا برو دنبال کارای مدارک دانشگاه. از اون ور برو ترمینال ببین وضعیت بلیط چجوریه
- دخترای اردبیلی هم خوشگلن. محسن که جای خوبی بهمون نشون نداد. شاید احسان یه کاری کرد 
...
این وسط بحث هایی که بین بابا و مامان هم میشه در نوع خودش جالبه. مامان هی می خواد وضعیت رفاهی رو بهتر کنه و بابا هی می خواد من رو مرد کنه. باید ببینیم کی برنده میشه
مدت زیادیه که تو این وبلاگ مطلب جدیدی ننوشتم
این تابستون بد جوری آدم رو تنبل می کنه
همش خواب و فیلم و بازی
کلا تابستون چیز بدیه 
هر بار خواستم بیام و یه مطلبی بنویسم تنبلیم می شد و پشیمون می شدم.
گفتم لا اقل اگه حس و حال مطلب نوشتن رو ندارم بیام و خبر قبولیم رو بدم شاید بهونه ای بشه برای دوباره نوشتن
امروز نتایج اعلام شد. بله ! بالاخره داستان کنکور و انتخاب رشته و انتخاب شهر و فکر و خیالای قبول شدن و قبول نشدن به آخر راهش رسید.
کد رشته قبولی : 6421
عنوان رشته قبولی و نام دانشگاه: مجموعه مهندسی مکانیک -دانشگاه محقق اردبیلی -اردبیل
انتخاب ۴۱ ام در فرم انتخاب رشته ام بود. البته در واقع ۳۵ تا انتخاب اولم الکی بود چون دانشگاه شریف و تهران و اصفهان و شیراز و اینا بود.
خلاصه دیگه رفتیم وسط ترکا
! خدا به خیر کنه![]()
شایعه شده استادای اونجا به زبان شیرین آذری تدریس می کنن![]()
عنوان تاپیک هم به همین خاطر انتخاب شده
باور کنید معنی همون رو هم نمی دونم
دیگه فکرش رو بکنید اگر قرار باشه درس های دوره کارشناسی ارشد رو به زبان ترکی تدریس کنن چه بساطی میشه
![]()
اول فکر می کردم دانشگاهش خوابگاه داره. حالا که دوباره به دفترچه نگاه کردم می بینم خوابگاه نداره. خلاصه فعلا فکر و خیال زیاده
تاریخ ثبت نامش هم 13 ام تا 15 ام شهریوره. کاش یه ذره دیرتر بود تا نتیجه آزاد رو هم اعلام می کردن ببینیم چیکار باید بکنیم 
مسعود هم که گل کاشته. همون چیزی رو که می خواست قبول شده.
مهندسی مکانیک - گرایش طراحی کاربردی دانشگاه رازی کرمانشاه
خیلی حیف شد که یک جا قبول نشدیم. اگر می شد چی میشد!! خیلی عالی می شد. پیدا کردن دوست خوب تو این زمونه کار سختیه. اونم وقتی که دیگه وارد دوره ارشد بشی. معلوم نیست هم کلاسی هات هم سن خودت باشن یا نه!
لا اقل مسعود یه مرغ و سیب زمینی بلده درست کنه. من اونم بلد نیستم
![]()
فکر کنم چند وقت دیگه تو روزنامه بزنن یک جوان دزفولی که برای تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد به اردبیل رفته بود در اثر سرما و گرسنگی اول یخ زد بعدش جان به جان آفرین تسلیم کرد
![]()
خلاصه باید بشینم فکر کنم ببینم چی میشه
تا بعد...
پ.ن: یه نفر به اسم زن عمو چند تا کامنت داده بود ( یکی دو ماه پیش ). هی سوال کرده بودی ولی من جواب نداده بودم. آخه خیلی وقت بود به وبلاگ سر نزده بودم. تازه کامنت ها رو دیدم. اگر هنوز هم اصرار داری جواب اون سوال هات رو بدونی که البته سوالای سختی بودن
بگو تا جواب بدم
تقریبا 90 % عکس هایی که توی آرشیوم دارم رو با گوشی دبلیو
800 ام که ترم 2 خریده بودم گرفتم. خوشبختانه گزینه تاریخ و ساعت هم واسه عکس ها
فعال بود و الان که به اون روزا فکر می کنم خیلی برام خاطره انگیزه.
همین طور که به عکس ها نگاه می کردم متوجه شدم که یه سری از عکس ها واقعا " ترین " های دانشگاه بودن. گفتم یه تعدادشون رو براتون بذارم تا باهاشون آشنا شید:

1.
مثبت ترین پسر کلاس: اسمش محمد بود. همیشه ردیف دوم کلاس می
نشست. صندلیش هم ثابت و مشخص بود و کسی به صندلیش تجاوز نمی کرد. حتی اگر دیرتر از بقیه
بچه ها می رسید همیشه یاران وفاداری داشت که یه زنبیلی چیزی براش میذاشتن تا جاش
تکون نخوره. همیشه سر کلاس 6 دنگ حواسش پیش استاد بود
و استادها معمولا تحسینش می
کردن.
خلاف ترین کاری که توی دانشگاه انجام داد این بود که سر کلاس تنظیم خانواده
عکس های روی تخته رو کامل توی جزوه اش کشید ( چون دلش می خواست همه جزوه هاش کامل
باشه ).
![]()
یه بار من و مسعود کلی بهش اصرار کردیم که بیاد ردیف آخر
کلاس پیش ما بشینه ولی حاضر نشد. بین بچه ها به این معروف شده بود که اگر استاد
وسط درس دادن سرفه هم بکنه ممد این رو تو جزوه اش می نویسه.![]()

2.
هیجان انگیز ترین کلاس دانشگاه: واحد درسی آزمایشگاه شیمی
عمومی بود که همیشه سوژه خنده بود. کلاس توی خوابگاه برگزار می شد و ما از دانشگاه
تا خوابگاه رو با مینی بوس دانشگاه می رفتیم. تهیه کلیپ های تصویری بابای صفر،
عبود دلاور،
اجرای ترانه های مجاز و غیر مجاز با ملودی و بدون ملودی و هنر نمایی
بچه ها توی مینی بوس از جمله تنبک زدن مسعود با کیف سامسونت ممد
و رقصیدن یکی دیگه
از بچه ها که اونم اسمش مسعود بود
از نکته های قابل توجه این مسیر تا خوابگاه بود.
یک جلسه استاد دیر اومده بود. نتیجه اش شد این عکس های پایین:



3.
جذاب ترین تفریح توی دانشگاه: چرخ زدن دور تا دور محوطه
دانشگاه با همراهی مسعود و علی و انجام هر کاری که بشه باهاش وقت گذروند:




4.
جالب ترین خبر علمی – تحصیلی: کسب رتبه سوم ترم از نظر معدل
در بین دانشجویان شبانه برای مسعود.
که البته هیچ وقت موفق نشدیم شیرینیش رو
بگیریم.
ولی حد اقل یه عکس از برد گرفتیم که بعدا خاطره بشه.

5.
خنده دار ترین روز برای بعضی ها و تلخ ترین روز برای بعضی
های دیگه: مربوط به اون روزی میشه که قرار شد به پیشنهاد من بریم چایی و کیک بخریم
ولی آخرش با زورگیری ای که انجام شد به این ختم شد که سجاد برای من و مسعود و علی
و خودش ساندویش کالباس و نوشابه خرید.![]()

6.
عملی ترین کلاس تخصصی دانشگاه: مربوط به روزی میشه که 20
دقیقه آخر کلاس رو به همراه استاد درس ترمودینامیک یکمون به پشت بوم دانشگاه رفتیم
تا دستگاه های چیلر دانشگاه رو از نزدیک ببینیم.![]()

7.
جنجالی ترین روز دانشگاه: روز اعتصاب غذا توی دانشگاه بود
که همه با هماهنگی هم سینی های غذا رو از دم سلف تا دم اتاق ریاست روی زمین چیدن و
بعد هم یک جا جمع شدن و این شعار رو دادن: ریاست دانشگاه آگاه باید گردد / غذاهای
سلف ما اصلاح باید گردد.
بعدش هم با اومدن ریاست دانشگاه بچه ها درد و دلاشون رو
از وضع بد غذاهای سلف گفتن. که یکی از درد و دل ها هم بزرگ بودن و بد ریخت بودن
خیار هایی بود که همراه غذا میدادن
که باعث خنده همه شد.
حالا چرا می خندیدن؟
نمی
دونم

8.
ضایع ترین کاری که میشه توی دانشگاه کرد: باز کردن چتر توی
کافی نت دانشگاه
و لبخند زدن و عکس انداختن توی یک روزی که قرار بوده بارون بیاد ولی آفتابی شده.
اون موقعا خیلی از این کارا می کردیم من و مسعود.
(حذف چهره به دلیل مسائل امنیتی)

9.
زیباترین کار در دوران دانشجویی: چه چیزی بهتر از انجام سنت
پیغمبر؟ ها ؟ چه چیزی واقعا؟ از چهره خندون این دو نفر میشه فهمید که توی این جشن
دعوتن... :![]()

10. خبیث ترین کار توی
دانشگاه: که البته واقعا کار زشتیه و توصیه میشه هرگز از این کارا نکنید. اون چیزی
نیست جز بستن شیر آب دستشویی های دانشگاه.
(حذف چهره به دلیل مسائل امنیتی)

این
داستان ادامه دارد...![]()