وقتی که تایم اداری تمدید می شود!!

از روز اولی که با دانشگاه آشنا شدم اولین نکته منفی که در مورد اون چشمم رو گرفت وضعیت نگهبان دم در یا همون حراست دانشگاه بود. نه فقط دانشگاه خودمون بلکه دانشگاه آزاد هم همین وضعیت رو داشت. همیشه وجود یک سری ماموران حراست بد اخلاق و بی فرهنگ توی شرایطی که کار آدم هم گیر باشه باعث اعصاب خردی میشه.

نمونه اش توی دانشگاه خودمون به دو سال پیش بر میگرده. علی بیچاره توی اون گرمای تابستون پا شده بود از بهبهان اومده بود دزفول تا با هم بریم پیش استاد درس طراحی اجزای ماشین 2 و در مورد پروژه اون درس ازش راهنمایی بخوایم. وقتی رسیدیم دانشگاه، حراست جلوی ورود ما رو گرفت و گفت که دانشگاه تعطیله و تا آخر شهریور هیچ کس حق نداره وارد دانشگاه بشه. هر چی هم اصرار کردیم قبول نکرد و اجازه نداد وارد دانشگاه شیم..

از این مشکلات زیاد برام پیش اومده. حتی یکی دو بار موقع اعلام نمرات خواستم برم دانشگاه و برد رو نگاه کنم که باز جلوم رو گرفتن..

برای ورود به خوابگاه هم معمولا همین مشکل رو داشتم. نمونه اش پارسال تابستون بود که می خواستم برم خوابگاه تا با بچه های کلاس روی پروژه درس مبدل حرارتی کار کنیم و باز جلوی ورودم رو گرفتن. با کلی خواهش و تمنا و تلفن و سفارش آخر سری اجازه دادن وارد بشم..

امروز ظهر با دوستم یه سر رفتیم دانشگاه آزاد. دوستم می خواست با استاد راهنماش برای درس کارآموزی صحبت کنه تا برای تحویل گزارش ازش وقت بگیره. با استادش تماس گرفت و اون هم بهش گفت که یه سر بیاد دانشگاه.

ساعت 12 و 45 دقیقه بود که رسیدیم دانشگاه. درب اصلی رو بسته بودن و درب اتاق نگهبانی هم قفل بود. به مامور حراستی که توی اتاق نشسته بود اشاره دادیم که در رو باز کنه. اومد بیرون و گفت که تیم (Teym) اداری تموم شده و دانشگاه تعطیله و ما نمی تونیم بریم تو. هر چی دوستم گفت که با فلان استاد کار داره و امروز تحویل پروژه کارآموزیه و باید با استاد صحبت کنه و خود استاد بهش گفته پاشو بیا دانشگاه، فایده نداشت و حراستیه پاشو کرده بود تو یه کفش که تیم اداری تموم شده و نمی تونید برید تو...

-          یعنی چی بابا؟! همش 10 دقیقه کار داریم. شما که میگی تایم اداری تا ساعت 13 هه. الان که 12:45 . زود میایم.

-          نه نمیشه. اگر رفتین تو و نیومدین بیرون چی؟

-          آخه برای چی تو این گرما بمونیم توی دانشگاه؟ مگه مریضیم؟

-          نه نمیشه. می خواستید زودتر بیاید.

-          حالا بذار یه تماس با مهندس بگیریم به خودش بگیم

-          باشه بیاین از اتاق تماس بگیرید

خلاصه بعد از تماس با استاد دوستم، بهمون اجازه دادن که سریع بریم داخل و برگردیم.

کارمون رو انجام دادیم. موقع برگشتن از دانشگاه وقتی سوار ماشین شدیم دیدیم که چند تا دانشجوی دختر، ماکت به دست و نقشه به دست از تاکسی پیاده شدن و می خوان وارد دانشگاه شن که با درب بسته دانشگاه مواجه شدن...

-          آقا در رو باز کنید. ما تحویل پروژه داریم امروز

-          خانوم تایم (Time) اداری تموم شده. ضمنا امروز که تحویل پروژه نیست. چیزی به ما اعلام نکردن

-          ولی ما باید همین امروز بریم و استادمون رو ببینیم. میشه لطف کنید اجازه بدید ما سریع بریم و برگردیم؟

-          خلاف مقرراته ولی اگر قول بدید سریع برگردید اشکالی نداره

-          مرسی آقا

-          خواهش می کنم

من و دوستم همین طوری: مونده بودیم و زبونمون بند اومده بود که ما با اون همه دردسر وارد شدیم و اینا به این راحتی!

حالا سوال اینجاست: تایم اداری یا یه قول اون ماموره تیم اداری فقط برای ماست؟ مقررات فقط برای ماست؟! یا ما به اندازه کافی خوشمل نیستیم؟

پ.ن: قصد توهین با خانوم ها رو ندارم. ولی خوب این چه وضعیه. ها؟!   بعد هی بگید حقوق زنا کمتر از مرداست و حقشون رعایت نمیشه.

دختر ... !

توی پست قبلی گفتم که توی چند وقته گذشته هیچ اتفاق خنده داری برام پیش نیومده ولی انگار اشتباه می کردم و یک مورد باحالش رو فراموش کرده بودم که اون رو هم به لطف پست های خانوم معلم در مورد تاکسی یادم اومد. البته این خاطره یکم مصبط حیشتهه و به صورت شانصور شده می نویسمش

دو هفته پیش بود که می خواستم برای تحویل گرفتن فایل ویرایش شده نهایی پروژه برم پیش استاد راهنمام. اومدم توی حیاط و خواستم با ماشین استارت بزنم که حس کردم ماشین بوی بنزین میده. چون لکه بنزینی کنار ماشین ندیدم استارت زدم. ماشین روشن شد ولی فوری خاموش شد. دوباره استارت زدم و گاز دادم تا ماشین خاموش نشه. پیاده شدم که در حیاط رو باز کنم یهو دیدم که شر و شر داره از زیر کاپوت بنزین میریزه. فوری کاپوت رو بالا زدم و دیدم یکی از شیلنگ های بنزین پاره شده. ماشین رو خاموش کردم و با تاکسی روونه دانشگاه شدم. موقع برگشتن از دانشگاه یک پیکان از این پیکان های مدل 40 برام چراغ زد و منم دست تکون دادم و سوار شدم. رانندش یه پیرمد بود.

به جز من 2 نفر دیگه توی ماشین بودن. یه دختر و پسر که ظاهرا دوست بودن و از اندیمشک میومدن.

بدون اینکه حتی چهرشون رو هم ببینم سوار ماشین شدم و به راهمون ادامه دادیم...

-          چه هوای گرمیه واقعا! من توی این 30 سالی که رانندگی کردم هیچ وقت یه همچین هوایی رو تجربه نکرده بودم. آفتابش واقعا وحشتناکه

-          آره خیلی گرم شده.

تنها حرفی که بین من و راننده رد و بدل شد همین بود تا اینکه دختره و پسره می خواستن پیاده شن.

کرایه دزفول – اندیمشک 400 تومانه و واسه همین پسره یه 1000 ای برای دو نفرشون به راننده داد (توی پرانتز بگم که چون یه نظر حلاله من هم یه نظر به دختره نگاه کردم. بزنم به تخته خانوم با کمالاتی بود ولی پسره واقعا افتضاح بود). راننده گفت که پول خورد نداره و ازشون درخواست پول خورد کرد که ظاهرا اون ها هم نداشتن. دختره دست کرد تو جیبش و یه 500 تومانی برای دو نفرشون داد و راننده هم بنده خدا حرفی نزد و قبول کرد.

همین که در رو بستن و رفتن راننده رو به من کرد...

-          دیدی چه دختر ح... ای بوووووود؟!!

-          جاااان؟!!

-          میگم دیدی چه دختره ح... ای بود؟!

-          چطور مگه؟ من که چیزی ندیدم؟

-          اینا با خودشون نمی گن من از توی آینه می بینمشون؟!؟*

-          مگر چیکار کردن؟!

-          والا من با این سن و سالم ح... ای شدم. دیگه وای به حال اون پسره!!!

-          ای بابا حاجی. چیکار کردن مگه؟!

-          پس حواست نبوده!! دختره یه دستش رو انداخته بود دور کمر پسره، اون یکی دستشم روی ... پسره بود. اصلا پسره تو باغ نبود!!. این دختره واقعا ح... ای بود!! حتی صبر نکردن تا از ماشین پیاده شن!!

-          جدی میگی؟!!! عجبببب!!! اینا دیگه چه آدمایی بودن!!

-          آره والا!! تازه کرایه منم ندادن!! حالا بعضی مسافرا هستن وقتی پول خورد ندارن بقیه پولشون رو نمی گیرن! ولی اینا 300 تومان هم به من کمتر دادن! خوب ناجوونمردونه است!

-          آره حق با شماست. اینا دیگه چه آدمایی بودن! حالشونو کردن پول شما رو هم ندادن!! ها ها ها ها

-         

فکر کردم راننده از این شوخیم خنده اش میگیره ولی ظاهرا خیلی خوشش نیومد و بهش برخورد. چون بعد از شنیدن این حرف از من، دیگه تا رسیدن به مقصد هیچی نمی گفت. ولی من که خودم خیلی از شوخیم خوشم اومد!

پ.ن*: آینه ماشینش واقعا گنده بود! تا حالا همچین آینه ای ندیده بودم. فکر کنم به همین دلیل بود که انقدر داشت حرص می خورد. چون توی صندلی عقب ماشینش یه چیزایی رو پخش زنده دیده بود.

هی بادی هو ایز ایت گوینگ؟!!

تقریبا یک سالی میشه که دیگه به تقویم نگاه نمی کنم، یا اگر نگاه می کنم هم دنبال روز خاصی نمی گردم. تقریبا میشه گفت از همون آخرای ترم 8 که دیگه تنها 6 واحد درسی (3 واحد پروژه و یک درسی که قرار نبود برم سر کلاسش) برام مونده بود روزای هفته و ماه برام از لحاظ تاریخی مثل هم شده بود. چون تقریبا به طور کامل تعطیل بودم و یه حسی شبیه به تابستون های سال های قبل رو داشتم. تابستون هایی که هیچ وقت گذر روزهاشون رو حس نمی کردم.

ولی توی 1 سال گذشته تا قبل از تموم شدن داستان کنکور یعنی 24 اردیبهشت 89، گذر روزها برام مهم بود و روزها با هم فرق داشتن. چون هر روز که میگذشت یک روز به روزی که منتظرش بودم نزدیک می شدم. اما تقریبا میشه گفت از همون 24 اردیبهشت به اینور، فعلا کار و هدف خاصی نداشتم و روزها به سرعت داره سپری میشه. نمی دونم این خوبه یا بد ولی خوب به هر حال روزها به سرعت داره میگذره.

1.       با مامان قرار گذاشته بودیم که بعد از تموم شدن کنکور، یه سری کلاس های آموزشی مثل آموزش آشپزی، اتو کردن و شستن لباس، خونه داری و بچه داری و ... رو برگزار کنیم تا اگه من قرار شد برای ارشد توی یه شهر دیگه درس بخونم بتونم لا اقل یه خورده دماغم رو بالا بکشم. اولین جلسه آموزشی رو بابا برگزار کرد و آموزش پختن برنج بود که یک روز قبل از کنکور آزاد توی تهران برگزار شد و نتیجه اش هم این شد که اون روز بابام برنج رو خوب نپخت و تقصیرش رو گردن کلاس آموزشی بی موقع من انداخت. بعد از اینکه برگشتیم دزفول 1 جلسه کلاس آموزشی تهیه دلمکه برگ به مربی گری مامان برگزار شد که تقریبا موفقیت آمیز بود و یاد گرفتم که چجوری میشه چوب های 1 کیلو برگ مو رو ازشون جدا کرد. 1جلسه 30 ثانیه ای اتوی شلوار هم برگزار شد که موفق به اتوی یک دونه از پاچه های شلوار شدم. بعد از اون توی تاریخ 16 خرداد به همراه خانواده یه مسافرت به تهران داشتیم و کلاس ها متوقف شد. البته بابام دزفول مونده بود و همراه ما نیومد. من هم چند روز بعد توی تاریخ 22 خرداد برگشتم دزفول تا هم کارای فارغ التحصیلیم رو انجام بدم و هم پروژه تاسیساتی رو که به لطف دایی دوستم گرفته بودم تا با کمک دوستم انجامش بدیم تموم کنم. از اون تاریخ به اینور توی خونه مجردیمون به همراه بابام و دوستم سامان چند تا مهارت خونه داری رو به صورت خود آموز یاد گرفتم از جمله خرید میوه جات و شستشوی ظرفای غذا که البته این موارد همچنان ادامه داره چون آب و هوای تهران به مامان و داداش هام ساخته و 2 هفته دیگه بر می گردن!

اینم عکس اون روز که برگ دلمه اماده می کردم:


2.       هیچ موقع فکرش رو هم نمی کردم که نزدیک به 2 ماه از زندگیم بگذره و یه سوژه خنده درست و حسابی پیدا نکنم ولی ظاهرا باید این شرایط رو هم تجربه کنم. شاید باحال ترین اتفاقی که تو این چند وقته برام افتاده همین امروز ساعت 12 بوده. تازه از خواب بیدار شده بودم. گلاب به روتون رفته بودم موال و دوستم سامان هم هنوز خواب بود. بابام هم که سر کار بود. خلاصه توی دستشویی بودم که یه نفر گفت اهههممممم. منم چون فکر می کردم سامانه گفتم مرررررررررررضضضضضض. از دستشویی که بیرون اومدم با چهره خندون بابام و عموم که از اراک اومده بود روبرو شدم و از خجالت حرفی برای گفتن نداشتم. حالا هی می خواستم قانعشون کنم که فکر می کردم کار سامانه و نمی دونستم شمایین ولی کسی به حرفم گوش نمی داد. به قول سامان شانس آوردم چیز بدتری نگفتم و آبروم نرفت.

3.       دو تا تحول هم توی این مدت توی زندگیم رخ داد که اولیش خرید یه گوشی موبایل جدید و بسیار توپپپپ بود که عکسش رو براتون میذارم الان (Samsung Star Gt-5233a):

و تحول دوم هم این بود که بالاخره کیس در پیت کامپیوترم رو عوض کردم و همین دو روز پیش یه کیس نو خریدم. اینم عکسش:

4.       کلاس سوم ابتدایی یه روز خانوم معلممون خانوم حسین زاده یه دونه گل آفتاب گردون با خودش اورده بود سر کلاس که مثلا به ما نشونش بده. یادمه اون روز همین طور موقع حرف زدنش هی از اون تخمه های آفتاب گردون وسط گل در میاورد و جلوی چشم ما می خورد. من هم که خیلی دلم می خواست بدونم اون ها چه مزه ان و با تخمه های آفتاب گردونی که از بازار می خریم چه فرقی دارن کاری چز قورت دادن آب دهنم نمی تونستم بکنم. دیشب بالاخره بعد از 13 سال موفق شدم مزه اش رو بفهمم. دوستم دیشب یکی از این گل ها خریده بود و با هم یکمش رو خوردیم. فرقش با تخمه های توی بازار اینه که خیلی چربه و تقریبا مزه مغز بادام میده. در کل خیلی باحال نیست و خوردن زیادش برای من باعث دل درد شد.

5.       اگر خدا بخواد از وسط یه دردسر نجاتت بده مطمئن باش یه راهی براش پیدا می کنه. فایل پروژه ام رو آماده پرینت کردم و یه نسخه ورد 2003، یه نسخه ورد 2007 و یه نسخه PDF ازش آماده کردم. رفتم سراغ یه مغازه مثلا با انصاف که قبلا یه بار رفته بودم پیشش و خواستم یه سری از روی فایلم پرینت بگیرم و 3 سری کپی. نوشته بود کپی یک رو آ 4 برگه ای 60 تومان و پرینت هم 40 تومان. گفتم که تعداد پرینت و کپیم بالاست (240 صفحه پرینت و 720 صفحه کپی). گفت که کپی ها رو 20 تومن و پرینت رو 35 می زنه. منم قبول کردم و نگاهی به جیبم انداختم. 26500 تومان همراهم بود و پول پرینت و کپی می شد 26400. گفتم باشه. خوبه. فلش رو به سیستم وصل کرد. گفت که نه آفیس رو سیستم نصبه نه Adobe Acrobat Reader. کدومش رو نصب کنم؟ گفتم آدوب. نصب کرد و گفتم بذاره قبل از پرینت یه چک دیگه بکنم. توی همین حین تو این فکر بودم که شاید انتشارات دانشگاه ارزون تر حساب کنه ولی تقریبا تو رو دربایستی افتاده بودم خوشبختانه توی صفحه 189 یه مشکل پیدا شد که فرمول هاش به هم ریخته بود. این مشکل توی چند صفحه بعدی هم تکرار شد تا یه بهونه ای برای پیچوندن یارو و ترک کردن اونجا پیدا کنم. منم گفتم میرم فایل رو ویرایش می کنم و برمی گردم. خلاصه بعد از اینکه از مسعود خواستم قیمت های دانشگاه رو هم برام بپرسه و اون ها هم از قراره هر کپی 20 تومان و هر پرینت 35 تومان بود به اصرار دوستم که برام کلی مرام گذاشت گفت که کل 4 سری رو با پرینتر اون پرینت بگیرم و من فقط برم کاغذ بخرم. با این کار هزینه از 26500 به 8500 کاهش پیدا کرد و من هم کلی ذوق کردم که پولم رو بیخودی خرج نکردم. امروز هم 4 نسخه رو برای صحافی دادم. قرار شد 3 شنبه تحویلشون بگیرم تا بعدش هم به استاد راهنما و مدیر گروه و کتابخونه تحویلشون بدم.

 

این 5 مورد خلاصه ای بود از این چند وقتی که نبودم. همچنان در جستجوی سوژه خنده به زندگی ادامه میدم. در صورت پیدا کردن هر موردی به سرعت توی وبلاگ دست به کار میشم. پس امیدتون رو از دست ندید. منم امیدوار خواهم بود.

سکته ناقص!

بالاخره نتایج کنکور ارشد سراسری رو 2 ساعت پیش زدن

امروز اصلا استرس نداشتم طوری که ساعت 8 شب که قرار بود نتایج رو تو سایت بزنن، داشتم سریال 24 میدیدم و با تلفنی که مسعود بهم زد یهو یادم افتاد که نتایج رو همین الان زدن

شماره داوطلبی و شماره پرونده و بقیه اطلاعات مسعود دست من بود. واسه همین من قرار بود براش چک کنم. می خواستم موقع دیدن رتبه یکم اذیتش کنم ولی از لحن جدی ای که پشت تلفن داشت ترسیدم.

به درخواست خودش اطلاعاتش رو برای یکی از دوستامون هم فرستادم و دو نفری داشتیم سعی می کردیم کارنامه مسعود رو در بیاریم.

حدود 45 دقیقه گذشت و من همچنان نتونستم سایت رو باز کنم. همون موقع بود که میالد تماس گرفت و گفت که امید رتبه مسعود رو در اورده و بهش گفته. رتبه نسبتا خوبی هم شده بود. با رتبه 1154 میشه چند تا دانشگاه خوب رو قبول شد. اونم روزانه!

بعد از اون سعی کردم کارنامه خودم رو ببینم ولی همچنان سایت باز نمی شد. ساعت 9:30 بود و من هنوز کارنامه ام رو ندیده بودم. اگر چه توی تموم روز استرس نداشتم ولی اون موقع دست و پام حسابی یخ کرده بود. اطلاعات من از قبلا دست یکی از دوستام بود.

اول بهم اس ام اس داد و رتبه ام رو پرسید. ولی بعد از اینکه من جواب دادم که سایت برام بالا نمیاد بدون اینکه به من اطلاع بده کارنامه ام رو نگاه کرده بود. وقتی ازش رتبه ام رو پرسیدم این طور جواب داد:

بدون سهمیه : 2143. با سهمیه : 2130

با خوندن این اس ام اس انگار دنیا رو سرم خراب شد یهو!!

هنگ کرده بودم !! نمی دونستم چیکار کنم!! داشتم دیوونه می شدم! آخه درصدهای من و مسعود به هم نزدیک بود و انتظار 1000 رتبه اختلاف رو نداشتم اصلا!!

تو همین فاصله 4 تا از دوستام هم با تماس و اس ام اس از رتبه ام خبردار شدن!

تو همین حال بد بودم که دوستم اس ام اس داد و گفت اگر می خوام کارنامه ام رو برای ایمیل کنه

من هم سریع رفتم و ایمیلم رو چک کردم!!

قسمت جالبش اینجا بود. وقتی کارنامه ام رو دیدم فهمیدم رتبه ام 1386 شده نه 2143 !!! قضیه از این قراره که رتبه ما توی 8 تا گرایش زده میشه که ما فقط گرایش 2 و 3 و 4 برامون مهم بود و این دوست من ندانسته رتبه گرایش 1 رو برام نوشته بود که مربوط به ساخت و تولید میشد!! بایدم رتبه اش می شد 2143 چون 2 تا درسش رو سفید گذاشته بودیم!

این فکر می کنم بد ترین اتفاقیه که توی روز اعلام نتایج کنکور می تونه برای یه نفر پیش بیاد!!

اول 2 تا سکته ناقص بزنی بعد رتبه واقعیت رو ببینی!

حالا آبرو ریزی رو هم باید جمع می کردم. واسه همین بلافاصله با همه دوستام تماس گرفتم و رتبه ام رو تصحیح کردم!!

البته این رتبه هم خیلی امیدوار کننده نیست. شاید بشه شبانه دانشگاه چمران رو باهاش قبول شد. هنوز ایناش رو نمی دونم ولی خوب! لااقل یه ذره میشه آبرو رو باهاش حفظ کرد!

2143 کجا و 1386 کجا!!

هنوز توی شوک رتبه ام هستم و سرم حسابی درد می کنه !

امیدوارم برای شما این اتفاق ها پیش نیاد...!

زنده باد آزادی

بالاخره کنکور آزاد رو هم دادیم و پرونده کنکور تا چند سال دیگه و یا شاید برای همیشه بسته شد!

روز جمعه 24 اردیبهشت قطعا یکی از به یاد موندنی ترین روزهای عمر من بوده و در آینده هم خواهد بود.

از روز دوشنبه هفته گذشته ساعت 11 صبح که کارت های ورود به جلسه رو روی سایت دانشگاه آزاد زدن، مشخص شد که کنکور گروه مکانیک روز جمعه هست. تنها ضد حالی که خوردیم این بود که حوزه امتحانی من و مسعود توی دو تا دانشگاه مختلف افتاده بود. من حوزم علوم و تحقیقات بود و مسعود تهران مرکزی.

بلیط مسعود برای همون روز دوشنبه بود و بلیط من و بابام برای روز سه شنبه. یه جورایی از همون روز دوشنبه دیگه حس و حال درس خوندن هم نداشتم و وقتم رو بیشتر با کامپیوتر میگذروندم.

فردای اون روز یعنی روز سه شنبه ساعت 4 از خونه حرکت کردیم و رفتیم راه آهن. خوشبختانه حرکتمون هم بدون تاخیر بود. همه چیز خوب بود جز سیستم تهویه قطار که اصلا خوب کار نمی کرد. بعد از کلی اعتراض مسافرای قطار و اومدن رئیس قطار، رئیس قطار با گفتن این مسئله که دمای داخل قطار رو اندازه گرفتیم و هنوز به 35 درجه نرسیده و خسارتی بهتون تعلق نمیگیره آب سردی روی همه ریخت. تازه خبر دار شدیم که سیستم تهویه سالن 10 کلا از کار افتاده و باید خدا رو شکر کنیم که ما هنوز یه مقدار هوای خنک گیرمون میاد!

خلاصه اون شب گرم رو توی قطار به عشق کنکور سپری کردیم و فردا ساعت 6.5 صبح به تهران رسیدیم و یه راست رفتیم خونه.

تا روز جمعه همش توی خونه بودم به جز یک باری که برای شام به خونه خالم رفتیم جای دیگه ای نرفتیم.

البته یک روز مونده به کنکور یعنی روز پنج شنبه به همراه بابام و دوستش، و با ماشین دوست بابام رفتیم و محل دانشگاه رو پیدا کردیم. چه دانشگاهیه!! باید ببینید! خیلی با کلاسه خداییش! قله کوهه! دور و ورش هم همش دار و درخته. چسبیده به منطقه فرحزاده. توی شمال غرب تهران.

روزای قبل از کنکور رو کاملا بدون استرس سپری می کردم ولی شب قبل از کنکور یکی از بدترین شبای زندگیم بود. از ساعت 11 که خوابیدم هر نیم ساعت 1 بار از خواب می پریدم و سراسیمه به ساعت نگاه می کردم و فکر می کردم که دیرم شده. تا صبح همین شکلی بود. آخرین باری که از خواب پریدم ساعت 5:30 صبح بود که دیگه بعد از اون نخوابیدم.

بابای مهربونم هم پاشده بود و بساط صبحونه رو برپا کرده بود. نون گرم و تخم مرغ سرخ شده و کره و پنیر و چایی شیرین! به به !

خلاصه حسابی خوردم و ساعت 6:30 با ماشین دوست بابام رفتیم به طرف دانشگاه. ساعت 7 بود که به دانشگاه رسیدیم. از اولین نگهبان دم در محل ساختمون فنی و مهندسی رو سوال کردم و اون هم با دست یک جهت رو به من نشون داد و منم راه افتادم

همین طور سرم پایین بود و داشتم تو جهتی که نگهبان دم در گفته بود حرکت می کردم که اتفاقا یه مسیر با شیب تند 20 30 درجه بود و آدم حسابی خسته می شد. اتفاقا چند تا اتوبوس هم کنار مسیر توقف کرده بود و تعدادی رو می دیدم که سوار می شدن. ولی از اونجایی که من ورزشکار هستم و پر انرژی با خودم گفتم نه بابا ! اتوبوس برای چی؟! خودم پیاده میرم. مگه چقدر راهه!؟

همین طور حرکت می کردم که یکی از حراستی ها صدام زد:

-          آقا کجا میری؟ داوطلبی؟

-          بله. ساختمون فنی میرم

-          بیا سوار شو. نکنه می خوای کل 6 کیلومتر رو پیدا بری؟!

تازه حساب کار دستم اومد که چرا همه دارن سوار اتوبوس میشن. واسه همین علیرغم اون خصلت های ورزشکاری و اینا که گفتم به خاطر کمبود وقت من هم سوار اتوبوس شدم. 5 دقیقه بعد روبروی ساختمون فنی بودیم. واقعا از اون بالا شهر دیدنی بود! خیلی منظره قشنگی داشت. بعد از تحویل دادن موبایل رفتم توی ساختمون و صندلیم رو پیدا کردم و سر جام نشستم و منتظر گذشتن 50 دقیقه آخر مونده به کنکور شدم. تقریبا 20 دقیقه مونده به ساعت 8 دفترچه های سوال و پاسخ برگ رو آوردن.

اولین نکته جالب توی کنکور امسال، تغییر کردن تعداد سوال های هر درس از 20 به 15 بود که خودش امیدوار کننده بود که کلی وقت اضافه میاریم.

ساعت 8 شد و کنکور شروع شد. سوالای زبان رو تقریبا به راحتی جواب دادم و به جز 2 تاش بقیه رو زدم. ولی با رسیدن به سوالای ریاضی یهو شوکه شدم!!

من و مسعود توی چند هفته آخر مونده به کنکور ، کنکورهای دانشگاه آزاد 7 سال گذشته رشته مکانیک رو زده بودیم. جالبه که توی این 7 سال 90 درصد سوالای ریاضی از درس های ریاضی 1 و 2 و معادلات دیفرانسیل بود و از درس ریاضی مهندسی سر جمع 5 تا سوال هم نیومده بود. ولی امسال !! تمام سوالا از درس ریاضی مهندسی بود!!! و من هم چون با توجه به کنکورهای سال قبل وقت زیادی روی این درس نذاشته بودم خیلی شوکه شدم. ولی خدا رو شکر تونستم 9 سوال رو جواب بدم و اگر همین ها درست باشه میشه 60 % که خیلی عالیه!

بقیه درس ها هم نسبتا متوسط بود و در کل راضی بودم.

تا ساعت 12 سر جلسه کنکور بودیم و نهایتا ساعت 12 با تحویل دادن پاسخ نامه ها یه نفس راحت کشیدیم.

از همون لحظه احساس آزادی می کنم. شروع درس خوندن من برای کنکور سراسری از 15 مرداد سال 88 بود و بالاخره توی 24 اردیبهشت 89 پرونده کنکور بسته شد!!

واقعا که حس خوبی داشتم و الان هم دارم. قدم زدن توی آفتاب گرم روز جمعه 24 اردیبهشت یکی از لذت بخش ترین پیاده روی های عمرم بود! و ناهاری که بعد از رسیدن به خونه خوردم و داشتم از شدت خوردن منفجر می شدم یکی از دلچسب ترین ناهارهایی بود که تا به حال خورده بودم!!

زندههههههههههه بااااااااااااد آزااااااااااااااااااااادییییییییییییییییییی