وووت وووت وووت ...

وووت وووت وووت ...

از خواب پرید...نفس نفس زنان به ساعت موبایلش نگاه کرد، آخه همه جا تاریک بود و هیچی معلوم نبود. ساعت دیواری زرد رنگ بالا سرش رو هم به زور می دید.
دیشب دیر وقت خوابیده بود. همش راجع به این کار فکر می کرد. آیا من دارم کار درستی می کنم؟ این جمله ای بود که تمام شب با خودش زمزمه کرده بود

و احساس ترس و دو دلی باعث شده بود عرق سردی روی پیشونیش بشینه

. بالاخره تصمیم خودش رو گرفته بود و شب ساعت رو روی 5.15 تنظیم کرده بود.

اون موقع بهترین زمان برای انجام اون کار بود

باید کار رو یکسره می کرد

دیگه از این که صبح ها با ناراحتی و عذاب وجدان از خواب بلند شه خسته شده بود

دردی که به دنبال اون توی شکمش احساس می کرد همیشه آذارش می داد. دردی که برای هیچکی قابل بیان نبود
با سرعت بلند شد و شلوارش رو پوشید. البته قبلش هم شلوار پاش بود ها

. درب خونه قفل بود. سریع در رو باز کرد و کلید ها رو توی خونه گذاشت. پدرش خواب بود. ظاهرا دیشب یه چیزایی متوجه شده بود ولی به روی خودش نمیاورد.

سوار ماشین شد. هوووم هوووم ( استارت زد، سلوی ماشین زیاد بود خودش گاز خورد نه که بخواد خودش گاز بده. آخه تازگیا ماشین رو برده بود تعمیر گاه تسمه کولر و تسمه دینام و تسمه تایمینگ ماشین رو عوض کرده بود، اتفاقا شمعای ماشین رو هم عوض کرده بود و ماشین شتابش خیلی خوب شده بود. اوسا محمد سلوی ماشین رو زیاد کرده بود. ازش خواسته بود موتورش رو تنظیم کنه ولی اون این کار رو نکرده بود. همین باعث شده بود از اون کینه ای به دل بگیره و برای
کاری که می خواد بکنه دلیل قانع کننده ای به نوع خودش، پیدا کنه)
ادامه مطلب ...